
معجزه آفتاب روز اول که دیدمش تازه از پشت بام آمده بود پایین! یک گلدان نسبتاً بزرگ با چهار تا شاخه شکسته و زرد که کسی دلش سوخته بود برایش و آورده بودش به اتاق ما. اتاق پرنور و روشن ما! این اولین گلدانی بود که قدم به اتاق ما میگذاشت. حال و حوصله گلدانبازی نداشتم و اصلاً فکر نمیکردم کار جالبی باشد. البته در قبال این گلدان که هیچ کس محل به آن نمیگذاشت احساس مسئولیت میکردم و مسئولیت آب دادن به آن را به عهده گرفته بودم. فقط در حد رفع تکلیف و اینکه بالاخره این هم مخلوق خداست و تشنهاش میشود. نمیدانم چند...
ادامه مطلب
وقتی تو نیستیxa0 من حزن هزار آسمان بی اردیبهشت را گریه می کنم ... وقتی که تو نیستی هزار کودک گمشده در نهان من لای لای مادرانه تو را می طلبند....
ادامه مطلب