از مترو که بیرون میزنم نگاهی به صف طولانی مسافرها می اندازم. این موقع عصر که هوا خنک تر شده پیاده روی می چسبد. خیابان پردرخت و باصفای کنار مترو را در پیش می گیرم. از کنار مرد جوانی که هر روز گوشه ای از پیاده رو بساط واکس راه می اندازد می گذرم. چهارراه دوم را که رد می کنم ردیف مغازه ها و خرت و پرتهایشان که عصر پشت ویترین و گاهی جلوی در چیده شدهاند گهگاهی حواسم را پرت می کند. وسوسه خرید دوباره به سراغم می آید. شیطانی که مسئول وسوسه خرید کردن است معمولاً فعالیتش یک هفته آخر هر ماه به اوج خودش می رسد! نگاهم را از ویترینها می دزدم. آرام آرم پشت سر زن چادری که دست پسربچه اش را گرفته راه می روم. پسربچه دست کمی از من ندارد، از جلوی بعضی مغازه ها که رد می شود بهانه خرید می گیرد. پسربچه درونم را هر طور که هست تا آخر خیابان مهار می کنم! چهارراه سوم را رد کردهام که پسربچه درونم یادش می افتد چند وقتی است یکی از قلمه های گلدان جدیدم ریشه زده و باید برایش در فکر گلدان و خاک باشم! بی اختیار راهم را به سمت مغازه گلفروشی کج می کنم. گلدانها را نمی پسندم اما دو تا بسته خاک می خرم. پول کیسه های خاک را که می دهم با خودم می گویم: حالا چرا دو تا؟! آخر ماه است دیگر! جنون خرید کردن و به خاک سیاه نشستن دوباره سر بر آورده است!
از مغازه گلفروشی به آن طرف خیابان می روم. چند متر جلوتر یک مغازه بزرگ پلاستیک فروشی باز شده است. پشت سر دو نفر خانمی که دارند می روند تو، وارد مغازه می شوم. گلدانهای سفید با سکلهای مختلف چشمم را می گیرد! یکی را انتخاب می کنم. با دو تا بسته خاک و گلدان جدید تا خانه به زحمت خودم را می رسانم.
شب پول مونا را به حسابش می ریزم. ترتیب گلدان جدید را می دهم و آبونه این ماه مجله را هم پرداخت می کنم. حسابم تقریباً ته کشیده. با خودم می گویم فردا که با ماشین به سر کار می روم. کرایه هم نمی خواهم بدهم. همین مقدار پول کافی است. شنبه هم که حقوق این ماه توی حسابم است.
صبح زودتر از همیشه بیدار می شوم. زودتر از هر روز سوار ماشین می شوم و راه می افتم. با اطمینان از پیدا کردن جای پارک می پیچم توی خیابان فرعی جلوی موسسه. همه جا کیپ تا کیپ پر است! برخلاف تمام چهارشنبه ها که معمولاً این ساعت همیشه چند تایی جای خالی پیدا می شود امروز شلوغترین روز در یک ماه اخیر است! یک ربعی در خیابانهای اطراف چرخ می زنم، خبری از جای پارک نیست که نیست! راهم را کج میکنم به سمت پارکینگ. چند هفته ای بود که گذارم به اینجا نیفتاده بود. ماشین را پارک میکنم. در حال بیرون رفتن از پارکینگ هستم که چشمم به نوشته روی کیوسک نگهبانی می افتد. نرخ پارکینگ گرانتر شده است! شروع میکنم به حساب و کتاب. کم دارم! وقتی فکر میکنم تا دیروز همین ساعت چقدر توی کیفم بود و حالا...! از دست خودم حرصم می گیرد. تا به موسسه برسم فکر میکنم. از تصور بی پولی حس مبهمی بین ترس و ناامنی و اضطراب و هیجان و سرخوشی به من دست می دهد! انگار معمایی جلوی چشمم گذاشته باشند و بخواهند که حلش کنم و یا در روزمرگیها یک اتفاق متفاوت افتاده باشد! توی آسانسور هستم که فکری به ذهنم می رسد! با خودم میگویم آن چندرغازی را که ته یکی دو تا کارتت مانده برو پیش سمیه و کارت بکش و بگو به جایش پول بهت بدهد! چند باری که زورم می آمد تا عابر بانک بروم همین کار را کرده بودم. خوشحال و سرمست از این که چه آسان مشکلم حل شد یکی دو ساعت بعد به اتاق سمیه می روم.
سمیه سرش شلوغ است. دستگاه pose را جلویم می گذارد و می گوید خودت کارت بکش. با خوشحالی از این که اضطراب صبحم دیگر تمام شده است کارت می کشم. رقم را وارد میکنم. رمز را می زنم. دستگاه همانطور در حال تراکنش می ماند! با چشمهای نگران به دستگاه زل می زنم! یک دقیقه ای می گذرد هیچ اتفاقی نمی افتد! سمیه دستگاه دیگری را جلویم می گذارد. کارت می کشم. موجودی کافی نیست! دستگاه دیگر رسید تراکنش ناموفق چاپ می کند! کارت دوم را می کشم. تراکنش انجام می شود. نفس راحتی می کشم! اینقدری هست که تا خانه برسم! همان چندغاز موجودی کارت اول به حساب سمیه منتقل شده و شاید یکی دو روز دیگر به حسابم برگردد! پول را می گیرم و به اتاقم برمی گردم. به خودم لعنت می فرستم و قول می دهم از ماه بعد کمی مدیریت مالی داشته باشم. قول شرف! به یاد فلانی می افتم. خدابیامرز چقدر دست و دلباز بود. برادرش می گفت هیچ وقت پول زیادی توی جیبهایش نمی ماند. چون هر کس سر راهش پیدا میشد همه را می داد می رفت. وقتی مرد به اندازه یک کرایه ماشین هم توی حسابش نبود..
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:34 توسط سایه| |
بارونی...