معجزه آفتاب
روز اول که دیدمش تازه از پشت بام آمده بود پایین! یک گلدان نسبتاً بزرگ با چهار تا شاخه شکسته و زرد که کسی دلش سوخته بود برایش و آورده بودش به اتاق ما. اتاق پرنور و روشن ما! این اولین گلدانی بود که قدم به اتاق ما میگذاشت. حال و حوصله گلدانبازی نداشتم و اصلاً فکر نمیکردم کار جالبی باشد. البته در قبال این گلدان که هیچ کس محل به آن نمیگذاشت احساس مسئولیت میکردم و مسئولیت آب دادن به آن را به عهده گرفته بودم. فقط در حد رفع تکلیف و اینکه بالاخره این هم مخلوق خداست و تشنهاش میشود. نمیدانم چند ماه گذشت که یک روز متوجه شدم تعداد برگهایش چقدر زیادتر شده. آن گلدان خشک و نزار کم کم جان گرفته بود. حتی اسمش را نمیدانستم. فکر میکردم یک گونهای از پوتوس باید باشد! تا همین دو سه ماه قبل که با آشکار شدن شیارهای وسط برگها متوجه شدم اسمش برگ انجیری است! برگ انجیری آنقدر رشد کرد و بزرگ شد که کم کم دست بردیم توی برگهایش و هرازگاهی برای این که شاخههایش با آن برگهای بزرگ روی زمین خم نشود و نشکند شاخهها را قلمه زدیم. یک سال و اندی که گذشت گلدان بزرگتری خریدم و یک روز تصمیم گرفتم گلدانش را عوض کنم. گلدان را که پاره کردم با تعجب دیدم داخل آن یک توده ریشه بیشتر نیست! تقریباً همه خاک را خورده بود. گلدان جدید بی فایده بود. تمام ساقهها را قلمه زدیم و حالا آن یک گلدان شاخ شکسته (!) تبدیل شده به چهار گلدان بزرگ. چهارمین گلدان را امروز کاشتم. یکی از برگها شیار خورده و بزرگ شده و تا عید یک گلدان دیگر هم شاید بتوانم قلمه بزنم. همه اینها معجزه آفتاب و آب و نور و روشنی...
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:10 توسط سایه| |
بارونی...
ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: معجزه,آفتاب, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:14