کوچ

خرید بک لینک
نشسته بود لب حوض. داشت آب می خورد. چند بار که نوکش را توی خیسی کنار حوض زد انگار صدایش باز شد. شروع کرد به خواندن. این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. انگار چشمهای پشت پرده اتاق را می دید که به تماشای تکنوازیش نشسته اند. کمی که خواند دوباره نوکش را فرو برد توی چند قطره آب یکی از چاله های کوچک روی سنگ لبه حوض. آب آنقدر نبود که سر ظهری گرمای بالهایش را با خنکی آب حوض بگیرد. چند قدمی روی لبه حوض این طرف و آن طرف رفت. چشمها از پشت پرده بیرون آمدند. یک مشت ارزن ریختند کنار حوض و دوباره پشت پرده ناپدید شدند. ارزنها زیر سایه درخت پرتقال مثل یک لشکر شکست خورده پخش و پلا شدند. پرنده رفته بود. چند تا قمری چاق از روی رفهای ساختمان آن طرف حیاط ارزنها را نشانه کردند. صدای پر زدن قمریها که بلند شد چشمها از پشت پرده کنار رفتند.

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:11 توسط سایه| |


بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:55

صفحه بندی