پنجره

خرید بک لینک
دستمال را برداشتم و کمی شیشه شوی اسپری کردم روی آن. پنجره را باز کردم. هوای ملس سر ظهر روزهای نیمه اسفند با آن باد خنکی که همه دود و دم را با خودش برده بود پیچید توی اتاق. خودش را انگار کوباند به در بسته، از زیر در پیچید توی راهرو و در راهرو را محکم به هم کوباند. سرمست از این باد اسفندی دستمال را کشیدم روی شیشه های باران خورده. لکه های گل را که چند روزی بود منظره بیرون را تار کرده بودند پاک کردم. بیشتر کشیدم، بیشتر و بیشتر تا صدای جرق جرق شیشه مطمئنم کرد لکه ها رفته اند. 

سه سال از پشت این شیشه به منظره روزهای پرغبار و دودآلود زمستانی چشم دوختم. باران پاییز و برف زمستان و چراغهای شهر وسط شب و روزهای پاک مثل امروز که تا ته شهر را میشد از قاب پنجره دید همه ارمغان پنجره همین اتاق بود. 

بهار که بیاید من رفته ام، اما این پنجره با آن چشم انداز خاطره می شود کنج دلم از روزهایی که راه رفتم و نوشتم و خواندم و به تماشای شهر نشستم.

امروز که باز پنجره را پاک می کردم آمد و با تعجب گفت: چه روحیه ای! دو هفته دیگر بیشتر اینجا نیستیم. باز هم به فکر تمیز کردن پنجره ای؟ به او نگفتم که این پنجره همدم این سه سال زندگی من بوده است. خدا شاهد است!

پ.ن: کنار این پنجره بود که آن دو جمله را خواندم. پنجره شاهد ماست!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 20:22 توسط سایه| |

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 11:27

صفحه بندی