سه سال از پشت این شیشه به منظره روزهای پرغبار و دودآلود زمستانی چشم دوختم. باران پاییز و برف زمستان و چراغهای شهر وسط شب و روزهای پاک مثل امروز که تا ته شهر را میشد از قاب پنجره دید همه ارمغان پنجره همین اتاق بود.
بهار که بیاید من رفته ام، اما این پنجره با آن چشم انداز خاطره می شود کنج دلم از روزهایی که راه رفتم و نوشتم و خواندم و به تماشای شهر نشستم.
امروز که باز پنجره را پاک می کردم آمد و با تعجب گفت: چه روحیه ای! دو هفته دیگر بیشتر اینجا نیستیم. باز هم به فکر تمیز کردن پنجره ای؟ به او نگفتم که این پنجره همدم این سه سال زندگی من بوده است. خدا شاهد است!
پ.ن: کنار این پنجره بود که آن دو جمله را خواندم. پنجره شاهد ماست!
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 20:22 توسط سایه| |
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34