
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتهام آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو...
ادامه مطلب
هم بسوزي هم بسازي هم بتابي در جهان آفتابي؟ ماهتابي؟ آتشي؟ مومي؟ بگو... xa0 مولانا...
ادامه مطلب