
معجزه آفتاب روز اول که دیدمش تازه از پشت بام آمده بود پایین! یک گلدان نسبتاً بزرگ با چهار تا شاخه شکسته و زرد که کسی دلش سوخته بود برایش و آورده بودش به اتاق ما. اتاق پرنور و روشن ما! این اولین گلدانی بود که قدم به اتاق ما میگذاشت. حال و حوصله گلدانبازی نداشتم و اصلاً فکر نمیکردم کار جالبی باشد. البته در قبال این گلدان که هیچ کس محل به آن نمیگذاشت احساس مسئولیت میکردم و مسئولیت آب دادن به آن را به عهده گرفته بودم. فقط در حد رفع تکلیف و اینکه بالاخره این هم مخلوق خداست و تشنهاش میشود. نمیدانم چند...
ادامه مطلب