
زن جوان همسایه سراسیمه زنگ خانه را میزد. در را که باز کردم رنگ به رو نداشت. نگاهی به داخل خانه انداخت و سراغ مادرم را گرفت. من و خواهر کوجکترم تنها بودیم. گفت: حاج خانم حالش خوب نیست. اومدم مامانت رو ببرم پیشش. مامان نبود و من و خواهرم همراه زن به راه افتادیم. زن جوان مستأجر حاج خانم بود و ما نسبت دوری با پیرزن داشتیم که هنوز هم به درستی نمیدانم چه بود! شوهرِ زن هراسانتر از او بیرون خانه ایستاده بود. آن زمان ما دو تا دختربچه بودیم و آنها دو تا زن و مرد گنده که احتمالاً داشتند ما را میفرستادند با...
ادامه مطلب