زن جوان همسایه سراسیمه زنگ خانه را میزد. در را که باز کردم رنگ به رو نداشت. نگاهی به داخل خانه انداخت و سراغ مادرم را گرفت. من و خواهر کوجکترم تنها بودیم. گفت: حاج خانم حالش خوب نیست. اومدم مامانت رو ببرم پیشش. مامان نبود و من و خواهرم همراه زن به راه افتادیم. زن جوان مستأجر حاج خانم بود و ما نسبت دوری با پیرزن داشتیم که هنوز هم به درستی نمیدانم چه بود! شوهرِ زن هراسانتر از او بیرون خانه ایستاده بود. آن زمان ما دو تا دختربچه بودیم و آنها دو تا زن و مرد گنده که احتمالاً داشتند ما را میفرستادند بالا سر پیرزنی که میگفتند حالش خوب نیست! وقتی رسیدم بالا سر حاج خانم دیدم خوابیده و نفسهای عمیقی میکشد. هر چه صدایش میکردیم نه بیدار میشد و نه تغییری در وضعیتش میداد. کمی آب روی صورتش ریختیم باز هم همانطور نفسهای عمیق میکشید. کم کم ترسیدم. گفتم زنگ بزنیم بچههایش بیایند یا اورژانس را خبر کنیم. زن جوان که با ترس در درگاه اتاق ایستاده بود رفت که اورژانس را خبر کند و شوهرش را فرستاد پی زنگ زدن به بچهها که البته بیفایده بود. قبلاً یک بار همسایهها به دروغ بچههایش را تا اینجا کشانده بودند و بعید بود باز حرف مرد مستأجر را باور کنند. بچههایش دلسنگ بودند و نمکنشناس به معنای واقعی کلمه. پیرزن خیلی خوشصحبت بود و زیاد به خانه ما میآمد. ماها را بیشتر از دختر و پسرهایش میدید! هنوز هم گاهی خاطراتش را که از بدبختیهای جوانیاش تعریف میکرد به یاد دارم. این که چطور با زحمت بچهها را به سر و سامان رسانده بود. حالا همه دختر و پسرهایش در بهترین جای شهر زندگی میکردند و یکی از دیگری پولدارتر! اما انگار به همهشان زهر بیمهری و نمکنشناسی خورانده باشند به مادر سر نمیزدند. یک بار که مادرشان حال خوبی نداشت همسایهها به دروغ به پسر بزرگش تلفن کرده بودند که مادرتان مرده! همه از راه رسیدند و وقتی فهمیدند خبر دروغ است شاکی شدند. این بار اما نیامدند. اورژانس که آمد تشخیص سکته مغزی داد. پیرزن چند روزی بستری بود و بعد هم دنیا را با بچههای بیمهرش گذاشت و رفت.
بارونی...
ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: حاج خانم زیر دوش,حاج خانم,حاج خانم نظری, نویسنده: بازدید: 12