بارونی

متن مرتبط با «مهمونی کامی» در سایت بارونی نوشته شده است

مهمونی

  • نیلوبلاگ

    سه چهار نفری توی واگن مترو پخش بودند. یکی خودکار می فروخت، آن یکی گل، یکی دیگر دستمال کاغذی و... خستگی و درماندگی از قیافه چند تا پسربچه می بارید. شاید بزرگترینشان ده سال بیشتر نداشت. به ردیف از جلوی زنهای خسته ای که راهی خانه بودند گذشتند. هیچ کس رغبتی به خرید دستمال و خودکار و ... نداشت و دخترک هم. یکی که از همه مظلومتر بود گفت خانم بخر دیگه، خودکار نمیخوای؟ زن نگاهی به خودکارها انداخت و نیم نگاهی به چشمهای خسته پسرک. گفت نه پسرم لازم ندارم ولی میتونم شام امشبم رو با تو شریک بشم. نذری دوست دار...

    ادامه مطلب