مهمونی

خرید بک لینک
سه چهار نفری توی واگن مترو پخش بودند. یکی خودکار می فروخت، آن یکی گل، یکی دیگر دستمال کاغذی و... خستگی و درماندگی از قیافه چند تا پسربچه می بارید. شاید بزرگترینشان ده سال بیشتر نداشت. به ردیف از جلوی زنهای خسته ای که راهی خانه بودند گذشتند. هیچ کس رغبتی به خرید دستمال و خودکار و ... نداشت و دخترک هم. یکی که از همه مظلومتر بود گفت خانم بخر دیگه، خودکار نمیخوای؟ زن نگاهی به خودکارها انداخت و نیم نگاهی به چشمهای خسته پسرک. گفت نه پسرم لازم ندارم ولی میتونم شام امشبم رو با تو شریک بشم. نذری دوست داری؟ پسرک آنقدر خسته بود که چیزی نگفت. زن ظرف غذای نذری را از کیسه همراهش درآورد و گرفت سمت پسربچه. پسرک ظرف را گرفت و گذاشت زیر جعبه خودکارها. خسته تر از آن بود که حتی تشکر کند.

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: مهمونی کامی,مهمونی کامی نقد,مهمونی کامی vimeo, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

صفحه بندی