دیداری پس از بیست سال
دستهایش را گذاشته بود لب پنجره و از آن بالا داشت من را نگاه میکرد. موهایش جوگندمی بود و جوانتر از آخرین باری که دیدمش به نظر میرسید. لبخند پررنگی روی لبهایش بود و بیشتر از همیشه خوشحال به نظر میرسید. رفتم جلو. دستهایش را گرفتم و صورتش را بوسیدم. همانطور که میخندید گفت: من همیشه حواسم به تو هست!
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:27 توسط سایه| |
بارونی...
ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 21:37