در خانه را باز کرد. باغچه حیاط پر بود از علفهای هرز. شاخههای خشک درخت خرمالو از بی آبی خم شده بود روی حوض چهارگوش وسط حیاط. در نیمه باز یکی از درهای اتاق پنج دری نیمه باز بود و شیشه پنجره اش شکسته بود. جلوتر که می رفتی میشد خرده شیشه های پنجره را که کف ایوان پخش شده بود دید. نگار از پله های ایوان بالا رفت. با پا خرده شیشه ها را کنار زد و رفت جلوی پنج دری. تار عنکبوتهای روی شیشه شکسته را فوت کرد و با چشمهایش در تاریکی آن طرف پنجره دنبال چیزی گشت. خرت و پرتها همانطور ریخته بود روی هم. از توی اتاق بوی نا می آمد. در صندوقخانه ته اتاق نیمه باز بود و فضای تاریک روشن اتاق را ترسناک تر می کرد. نگار همانطور که داشت به قاب عکس باباجون روی طاقچه نگاه می کرد، صدایی گفت: نگار! من تو رو دوست دارم. تو هم منو دوست داری؟!
با وحشت برگشت به پشت سرش نگاه کرد. کسی نبود. رنگش مثل گچ سفید شده بود و صورتش داشتیخ میxadکرد. با چشمهای از حدقه بیرون زده و دهان نیمه باز دوباره برگشت سمت اتاق. خرت و پرتهای اتاق، در نیمه باز صندوقخانه و قاب عکس بابابزرگ همانطور ساکت و بی روح توی تاریک روشن اتاق کز کرده بودند. دوباره با شتاب سرش را به عقب برگرداند. با ترس پشت سرش را نگاه کرد. باد علفهای هرز باغچه و شاخه های خشک شده درخت خرمالو را که تک و توک برگی رویشان نشسته بود تکان می داد. پاهایش قدرت تکان خوردن نداشت. چشمهای گرد شده اش دور تا دور حیاط را به دنبال نشانه ای از صاحب صدا جستجو کرد. هیچ کس توی حیاط نبود. دسته ای از موهایش که روی پیشانی ریخته بود و از عرق سرد صورتش خیس شده بود را با عجله زیر روسری پنهان کرد. از پله های ایوان پایین دوید. از حیاط که بیرون زد تا خود خانه را یکسر دوید. زیر لب میگفت: مامان می گفت تنهایی نرو خونه باباجون..
وحشت سر زدن به خانه متروکه باباجون تا فردا صبح همراه نگار بود. اما چیزی دلش را قلقلک می داد. به کسی درباره سر زدن به خانه پدربزرگ چیزی نگفت اما صدایی که شنیده بود دائم توی سرش زنگ می زد: «من تو رو دوست دارم نگار، تو هم منو دوست داری؟!»
با خودش میگفت حتماً خیالاتی شدی. از اول هم از سر زدن به آنجا ترس داشتی. اصلاً تو از همان بچگی از آنجا میترسیدی. فردا بعدازظهر کلاس زبان که تمام شد توی راه برگشت وقتی رسید به خیابانی که به کوچه بابابزرگ ختم میشد، پاهایش بی رمق شد. چیزی توی سرش زنگ می زد: «نگار من تو رو دوست دارم، تو هم منو دوست داری؟»
به خودش که آمد جلوی در خانه بابابزرگ بود. روی پنجه هایش بلند شد و کلیدی را که بالای در، پشت برآمدگی سر در خانه مخفی کرده بود برداشت. در را باز کرد. علفهای هرز، حوض وسط حیاط و درخت خرما مثل دیروز کنج حیاط جا خوش کرده بودند. باد ملایمی می وزید و گربهای روی دیوار آن طرف حیاط راه می رفت. آرام آرام رفت سمت پنجدری. با احتیاط پایش را روی شیشه شکسته های کف ایوان گذاشت. شیشه ها جرق جرق می کرد. این بار در نیمه باز پنجدری را هل داد. در با صدای خشکی باز شد. نگاه بابابزرگ توی قاب عکس روی طاقچه آرامش می کرد اما در نیمه باز صندوقخانه مثل همیشه ترسناک بود. قدم اولش را داخل اتاق نگذاشته بود که باز صدایی گفت: «نگار من تو رو دوست دارم، تو هم منو دوست داری؟!»
خشکش زد. در را محکم به هم زد و با وحشت از ایوان دوید پایین. پاهایش سست شده بود. توی کوچه منی کنار دیوار ایستاد. رنگش پریده بود. نمی توانست تکان بخورد. چند ثانیه ای که گذشت تا پنجدری را به هم زد و دوید تا در خانه به اندازه چند ساعت به چشمش می آمد.
فردا، پس فردا و روزهای بعد کار نگار شده بود بعد از کلس زبان رفتن به خانه متروک بابابزرگ. انگار به طعم یک لذت هراسناک معتاد شده بود. رفت و آمدهای نگار تا آخر تعطیلات تابستان که امید به خانه برگشت ادامه داشت. نگار هیچ وقت نفهمید که پسرعمویش امید آن سال تمام بعدازظهرهای تابستان را توی بالاخونه بابابزرگ به تمرین نقاشی گذراند.
پ.ن: اقتباسی از داستان نادیا نوشته آنتوان چخوف
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:3 توسط سایه| |
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9