دکتر علیمحمد حقشناس را دورادور می شناختم. شناخت که نه فقط اسمش را شنیده بودم. دیروز که سرنوشتش را می خواندم با خودم گفتم خدا چقدر بنده های عجیب غریبی دارد. تا به حال فکر می کردم سهراب سپهری شاعر خاصی و یا بهتر بگویم آدم خاصی است. کسی که به گل سوسن می گفت شما! و یا دلش از کشتن یک سوسک به درد می آمد و زیر یک درخت آنقدر به خدا نزدیک شد که چند قدم رفت عقب! کم نیست چنین حس هایی. اما فکر می کردم حتما باید یکی باشی مثل سهراب وسط کویر و کنار چشمه و هر صبح به تماشای آفتاب بنشینی و هر شب با صدای زنگوله های شترها به خواب بروی تا بشوی شاعری مثل سهراب..اما احوالات دکتر حقشناس نظرم را عوض کرد. می شود همینجا در همین شهر یک روز موقع رد شدن از خیابان چشمت به یک گل خودرو بیفتد و غرق تماشا شوی.. یا نه شگفت تر اینکه یک روز وسط مهمانی و شلوغی جمعیت ببینی کسی دارد یک شاخه گل رز را با قیچی از بوته اش جدا می کند و تو از درد جیغ بکشی!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:14 توسط سایه| |
بارونی...
ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 20:29