میرخان..
لباسهای پلوخوریام را پوشیده بودم و راه افتاده بودم بروم مهمانی! توی راه خدا خدا میکردم جای پارک نزدیکی پیدا کنم و مجبور نشوم بروم چند کوچه آنسوتر پارک کنم. بار قبل مگر نبود؟ ساعت 10 و نیم شب با کلی ترس و لرز کوچه ها را آمدم تا برسم به خانه فلانی. که چه بشود؟ یک کاسه آش برایش آورده بودم! این بار دم غروب بود. خوشبختانه مغازهدارهای آن اطراف یکی یکی مغازههایشان را بسته بودند و خیابان خلوت تر شده بود. بهترین جای ممکن جای پارک پیدا کردم. در آن تنگنای خیابان باریک و آمد و رفت ماشینها مشغول پارک کردن بودم که پسرک از جایی پیدایش شد. یک گونی سفید چرک مرده بزرگ انداخته بود روی دوشش. روی صورت لاغر و استخوانیش چند لکه سیاه بود و موهای کوتاهش کمی آشفته. همانطور که داشتم ماشین را کنار جدول خیابان صاف میکردم چند بار گفت حاج خانم! حاج خانم! خندهام گرفت. بی اعتنا ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. در ماشین را که بستم نگاهم افتاد توی چشمهایش. عجله داشتم بروم آن طرف خیابان اما بی اختیار به یاد آن پسرک میرخان افتادم. پسرک زباله جمع کنی که کلیپ حرفهای معصومانهاش چند روزی اعصابم را به هم ریخته بود. با خودم گفتم این هم یک میرخان است که جلوی تو ظاهر شده. گفتم چیه؟ چی میگی؟ پسرک گفت: گرسنمه! بیا بریم از اون مغازه یه چیزی برام بخر. پرسیدم کجا؟ با خستگی به جایی، شاید چلوکبابی آن طرف خیابان اشاره کرد، گفت اونجا. عجله داشتم. باز به یاد میرخان افتادم.. از کیفم اسکناسی درآوردم و دادم دستش گفتم بیا خودت برو یه چیزی بخر. پسرک نگاهی به اسکناس انداخت و گرفت. با عجله از خیابان رد شدم. نفهمیدم چه کرد. خوشحال شد؟ نشد؟ پول کم بود برایش؟ زیادش بود؟! اما سر سفره شام که با اکراه و از سر سیری غذا می کشیدم با خودم فکر می کردم چقدر دنیا زشت است!
نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:2 توسط سایه| |
بارونی...
ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 5:04