چه خوب است تمدن

خرید بک لینک
دخترک همسایه امروز سرم فریاد زد. وقتی داشتم با ماشین از کنار خرت و پرتهایی که گذاشته بودند جلوی در خانه شان رد می شدم سرم داد کشید. پدرش گفته بود بروم از یک کوچه بالاتر دور بزنم و برگردم جلوی خانه خودمان چون دخترک و برادرش و پدرش داشتند وسط کوچه کارهایی می کردند که هنوز هم نمیدانم چه بود! به حرف پدر دخترک گوش نکردم. لزومی هم نداشت چون یکی از خرت و پرتها را خیلی راحت جابجا کرد و من رد شدم. اما دخترک فریاد زد که چرا نرفتی از کوچه بالایی بیای؟!

بار اول نیست.. یک بار دیگر هم کلی منتظر شدم و زنگ و در زدم تا برادر دخترک بیاید و موتورش را که سر راه پارک کرده بود بردارد.

یادش بخیر همسایه های قدیمی یکی یکی رفتند و یا خانه هایشان را تبدیل کردند به چند واحد آپارتمان. حالا در هر خانه ای سه چهار خانواده زندگی می کند. یکی دو تا مثل همین خانواده دخترک نمیدانم از کجا به تهران آمده اند. این یکی به گمانم از یکی از شهرهای خراسان آمده باشد. با احترام به همه ساکنان شهرها و روستاهای میهنم اما واقعیت این است که مردمی که در شهرهای کوچک و روستاها بزرگ شده اند سالها طول میکشد تا فرهنگ زندگی در محیط بزرگتر را پیدا کنند و تا بفهمند چگونه باید باشند پدر همسایه های بدبختشان در آمده است! بگذریم که بعضی هم هیچ وقت نخواهند فهمید!

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:45 توسط سایه| |

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 5:04

صفحه بندی