پدرم...

خرید بک لینک
پدرم...
دو سال گذشت... دو سال که نه انگار قرنها گذشته بعد از رفتنت. باور می کنی از وقتی رفته ای حتی صبح ها که از خانه بیرون می زنم انگار چیز مهمی از دنیا کم شده. انگار خیابانها خلوت تر شده اند. دلم تنگ شده برای آن روز صبح که با شتاب از آن طرف خیابان می رفتی و من از این طرف.. به تو نرسیدم.. مثل حالا که هر روز صبح حس می کنم من را جا گذاشته ای و رفته ای... دیگر کسی نیست که هر روز صبح که به شتاب چیزی می خورم و از خانه بیرون می زنم از پیاده روی برگشته باشد، بیاید از من بپرسد شیر خوردی؟!... دلم برای همین دلنگرانیهای ریز ریزت تنگ شده..

دنیا بعد تو خیلی چیزها را از من گرفت... از نور خدا بودی، در نور خدا رفتی..

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:4 توسط سایه| |


بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 5:08

صفحه بندی