همه پنجره ها را
سنگهای کف بالکن را
دیوارهای آجری کنار پنجره را
حتی آن دریچه کوچک پشت انباری را...
فرشها، پرده ها، همه خرت و پرت های توی کمد، همه لباسهای آویزان شده به رخت آویز، همه همه را تمیز کرده ام.
باورت می شود؟ چقدر لباس توی کمد بود که از یادم رفته بود بپوشمشان.
چقدر کتاب توی قفسه کتابخانه داشتم که یادم رفته بود بخوانمشان.
کفشهایم...
باورت می شود؟ یک جفت کفش از هجده سال قبل هنوز دارم! یک روز صبح زمستانی خریده بودمش. با هم رفته بودیم برای خرید. یادت هست؟ حوصله نداشت. مراسم داشتیم. هم من بی حوصله بودم، هم او. عاقبت شد خریدن یک جفت کفش ظریف که جز سالی چند بار توی مهمانی به هیچ درد نمی خورد. کفشها هجده ساله شده اند. اگر آدم بودند امسال میرفتند دانشگاه!
به همه جا سرک کشیده ام. همه چیز تمیز شده. فرشها، پرده ها، گلدانهای توی حیاط، حتی نرده های بالکن را ردیف به ردیف شسته ام.
همه کتابهای اضافی، لباسهای بی استفاده، حتی آن ساعت مچی که شانزده سال قبل هدیه گرفتم و هیچ وقت دستم نکردم، همه را داده ام بروند. شاید جایی به درد کسی بخورند.
فقط مانده چمدان بالای کمد... دستم به باز کردنش نمی رود. بماند شاید برای شانزده هفده سال بعد.. باید بروم.. باز مراسم داریم...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:53 توسط سایه| |
بارونی...