یکی از آن چند نفر که از همه مجلس گرم کن تر بود شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای از یکی از همسفران بسیار ساکت و آرامشان. برای اینکه عمق فاجعه را نشان بدهد و بگوید آن شخص چقدر ساکت بوده شروع کرد به مقایسه کردن آن شخص با من!
من درست روبروی او نشسته بودم ولی انگار من را نمی دید! هرچه خواست گفت. حرفهایش که تمام شد نگاهش افتاد به من! انگار تازه فهمیده بود من هم آنجا هستم! خندیدم. چیزی نگفتم. حرف بدی نزده بود ولی انتظار دیدن من را نداشت! حالش گرفته شد! دنبالم آمد. عذرخواهی کرد. باز خندیدم. نمی دانم به خودم یا او یا شاید به تمام چرب زبانیهایی که پشتشان هیچ نیست. نمی دانم پشت سر چند آدم کم حرف دیگر صفحه گذاشته که حالا یک همسر کاملا صامت و تا حدی لال قسمتش شده!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:59 توسط سایه| |
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: سکوت, نویسنده: بازدید: 7