گفتم: تو؟! بعد از پونزده سال اومدی بگی چی؟
گفت: رفته بودم فلانجا. مگه خبر نداری؟
گفتم: چرا! کلاغه برام خبر آورده بود، همون پونزده سال پیش.
گفت: کلی برات حرف دارما..
گفتم: تمومشو میدونم. کلاغه قبل اومدنت برام خبر آورده بود.
گفت: چه کلاغ خوشخبری! حالا کی هست این کلاغه؟
گفتم: برو جلوی آینه یه نگاه بندازی میبینیش!
گفت: یعنی چی؟ من برات خبر آوردم؟
گفتم: آره شبا که سرتو میذاشتی با خیال راحت میخوابیدی کلاغ درونت رها میشد میومد سراغم میگفت کجایی چی کار میکنی.
چشماش مثل اون سالها گرد شده بود...
.
.
.
دنیای ما پیچیدهتر از چیزی است که به نظر میرسد. همه ما کلاغهایی داریم که شبها میروند به خواب مردم و خبرمان را میبرند حتی اگر درست همان وقت آن طرف دنیا توی یک شهر دور زندگی کنیم و فکر کنیم به هیچ کس نگفتهایم و هیچ کس هم خبر ندارد!
بگذریم که گاهی از کارهایی که قرار است سالها بعد بکنید و بلاهایی که قرار است سر خودتان و دیگران بیاورید هم خبر میبرند! کلاغها همه چیز را خوب میدانند..
مواظب کلاغهایتان باشید:)
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10