رانندگی تجربه جدیدی است که هم اعتماد بنفسم را بیشتر کرده و هم در عین حال استرس و تنش و مسایل جدیدی را با خودش به ارمغان آورده است. هر روز نکته جدیدی یاد میگیرم و برای من که همیشه از درگیری با آدمها وحشت داشتهام گاهی آزاردهنده است. هرچند فکر میکنم به نسبت آنچه که انتظار داشتم بهتر عمل کردهام تا به حال اما باز هم چیزهای زیادی است که باید یاد بگیرم.
اما تمام شهر یک طرف و از سر کوچه تا در خانه هم یک طرف! تا به حال تمام بلاهایی که به سر ماشینم آمده در همین محدوده بوده است. کوچههای باریکی که قدمتشان به چهل پنجاه سال قبل میرسد و هر روز من را با آدمها و ماشینها و دیوار و درخت و تیر چراغ برق که از وسط یک کوچه چهارمتری سبز شده درگیر میکند و البته همیشه هم پای یک وانت و نیسان در میان است! نمیدانم انگار یک حس بدبینی در ناخودآگاهم به رانندههای وانت دارم.
امروز هم یکی از همان روزها بود. همه مسیر به سلامت طی شد تا رسیدیم به کوچه و دو متر جلوتر باید پارک میکردم. گذشته از یک ماشینی که از روبرو میآمد و لطف کرد و اجازه داد من بروم داخل کوچه خودمان، یک وانت هم درست جلوی خانه وسط کوچه مذکور ایستاده بود و یک موتور هم کنارش درست در وسط جایی که قرار بود پارک کنم.
هر چه به راننده گفتم از آن سر کوچه برود قبول نکرد و گفت تو نمیخواهد به من آدرس یاد بدهی! کلی اصرار کرد که برو عقب، من میخواهم از این سر کوچه بروم! خلاصه هر چه اصرار و حتی تهدید(!) کردم فایده نداشت و عاقبت اعتراف کردم دست فرمانم خوب نیست نمیتوانم دنده عقب بگیرم اینجا! بنده خدا پیاده شد و آمد فرمان داد و من آمدم عقب و او رفت.
شاید تمام اینها در عالم رانندگی چیز عادی باشد اما برای من آزاردهنده است. دهان به دهان شدن با دیگران و آخر سر هم اعتراف به ناشی بودن و ترس از خوردن به در و دیوار! بگذریم که وسط یکی بدو به راننده وانت گفتم بیخود از اینجا آمدهای که حالا بخواهی دنده عقب بگیری! فقط ماندهام این جمله را کی تو دهان من گذاشت! خدایی راننده قالتاقی شدهام برای خودم! باید از این به بعد با رانندههای وانت مهربانتر باشم:)
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: من رانندگی یاد نمیگیرم,من رانندگی بلد نیستم, نویسنده: بازدید: 8