همه on بودند و هر کس چیزی مینوشت. یک نفر داستان بی سر و تهی را گذاشته بود و بقیه داشتند نقدش میکردند. بدتر از همه این که بنده خدا «معشوقه» را با غین نوشته بود: «معشوغه»! چیزی شبیه به داروغه یا حتی قورباغه!! من که در جرگه خوانندگان خاموش گروه بودم، نتوانستم آرام بنشینم و تذکر دادم. نمیدانم چرا به یکی از اعضا که خود را کدخدای گروه میدانست برخورد و شروع کرد به اندرز و نصیحت به من که چرا هر از گاهی از غار تنهاییت در میآیی و اظهار نظر میکنی. ادب اقتضا میکند ساکت بنشینی و از محضر اساتید گروه استفاده کنی! درست روز سالگرد بابا بود و من بی حال و حوصله تنها به left از گروه کذایی اکتفا کردم. اما هنوز هم هر وقت به یاد آن روز میافتم روحم شاد میشود! افسوس که اغلب ما حتی املای سادهترین کلمات را بلد نیستیم و ادعای نویسنده بودن داریم. بارونی...