از وقتی میآمد سر کلاس تا دو سه ساعت دیگر که از ریاضیات جدید و مثلثات و جبر دل بکنیم، مدام سیگار میکشید. اصلاً سیگار را با سیگار روشن میکرد. آن موقع فکر کنم چهل و چند ساله بود. با آن موهای جوگندمی و قد بلند و روحیه شوخ طبعش بیشتر به هنرپیشهها شبیه بود تا معلم ریاضی چهار تا بچه دبیرستانی. برای ما بچه دبیرستانیهای فضول و سرخوش جالب بود که گذشته از اینها هیچ شباهتی به مامان نادیا نداشت. نه، ظاهرشان به هم میآمد و نه رفتار و روحیاتشان. دقیقاً در دو قطب مخالف بود، نمیدانم حتماً یک روز مثل هم بودند که سرنوشتشان به هم گره خورده بود. کسی اگر بیرون این دو تا را با هم میدید هیچ باور نمیکرد نسبتی با هم داشته باشند. یکی با آن روسری عربی و روحیات انقلابی و جدی و محکم که نمیتوانستی جلویش حرف مخالف بزنی و آن دیگری با یک ظاهر راحت و رفتار منعطف که بیشتر به سمپاتهای احزاب قبل از انقلاب شبیه بود! یکی کتابهای جوادی آملی به ما درس میداد و آن دیگری ریاضیات. زن جدی بود و البته بسیار دوستداشتنی و مهربان و مرد شوخطبع بود و آسانگیر. از صحبتهای زن هیچ نمیفهمیدم. همیشه از همه کوچکتر بودم. من ریاضی خوانده بودم و دیگران منطق و فلسفه و الهیات. همیشه یک گوشه مینشستم و فقط نگاهشان میکردم. اما در کلاس مرد شاگرد اول بودم. برایم مثل بازی بود. همیشه وقتی یاد آن روز میافتم که چطور با ورود مامان نادیا، با دستپاچگی سیگارش را از پنجره پرت کرد توی حیاط خندهام میگیرد. همه برای درس خواندن دود چراغ میخورند، ولی ما دود سیگار میخوردیم! از آن کلاسهای کنکور کذایی سالها گذشته و نمیدانم الان این دو نفر چه میکنند، اما هنوز هم وقتی از مقابل خانه قدیمیشان رد میشوم یاد آن دود سیگار کذایی دور میز و عطر مخصوص خانه و دلهره و اضطراب پنجشنبه بعدازظهرها و پیادهرویهای دم غروب و شاگردان کلاس میافتم..
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: ریاضیات دودویی, نویسنده: بازدید: 9