تا وارد شدم کلی تحویلم گرفت. به خدمتکارش گفت چای بیاورد. پولها را که گذاشتم روی میز به وضوح چشمهایش برق زد! حریصانه دست برد طرف دسته اسکناسها و شروع به شمردن کرد.حالم بد شد از دیدن حرص و ولعش. پول شمردنش که تمام شد انگشتهای گوشتالودش را با خیسی لبهایش تر کرد و شروع به نوشتن قبض کرد. گفتم نیازی به قبض نیست. گفت نه بدون قبض نمی شود. قبض را با حوصله نوشت و داد دستم. کار دیگری که نداشت روزها. همین نشستن و پول گرفتن آخر زحمتی بود که در دار دنیا می کشید!
پرده دوم:
مستاصل بودم و نگران. هر چه کردم نشد که به نتیجه درست برسم. فردا باید جواب می دادم و من دلم هنوز راضی نبود. هر چه کردم دلم یک دله نشد که نشد. به امید نگاهی به خنکای صحن امامزاده صالح پناه آورده بودم. مانده بودم چه کنم که نگاهم به گوشه صحن افتاد. یاد آن انگشتهای گوشتالود و ورقهای قرآن! شاید استخاره ای و اشارتی دلم را یک دله می کرد. استخاره های آقای ج برایم همیشه طور دیگری بود و دلم به استخاره هیچ کس دیگری رضا نمی داد ولی در نبود آقای ج چاره ای نبود.
تا رفتم تو پرسید چه کار دارید؟ گفتم استخاره! همانطور که سرش روی دفتر حساب و کتابها بود انگار مزاحمش شده باشم، گفت برو بیرون به فلانی بگو برایت استخاره کند.
انگشتهای فلانی هم بی رغبت تر از انگشتهای گوشتالود او رفت لای ورقهای قرآن. صفحه ای را باز کرد و گفت بد است!
تشکری کردم و بیرون آمدم. باد سردی می وزید و من به صاحب آن امر فکر می کردم که حق و حقوقش را به نااهل سپرده بودم..
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23