زير باران غمش..

خرید بک لینک

هر روز از زير ايوان خانهxadام ميxadگذشت. خانة بزرگي داشتم كنار خانهxadهاي بتxadپرستان مكه. اغلب از ايوان طبقة بالا به تماشاي رهگذران ميxadنشستم. نميxadدانم چند قرن قبل اجدادم به اين سرزمين خشك و بي آب و علف آمدند. از وقتي خودم را شناختم همه همكيشانم منتظر آمدن پيامبر موعود بوديم. اصلاً به همين خاطر به اين گوشة خشك و سوزان پناه آورده بوديم. هيچ شكي در راستي آنچه كتابxadهاي مقدسمان بشارت ميxadدادند نداشتیم. حالا یک مرد عرب از ميان اين سنگ و چوبxadپرستان ادعاي پيامبري ميxadكرد. چه كسي باور ميxadكند موعود از ميان اين مردم جاهل و سبكسر ظهور كند؟ اينها كه نه خواندن و نوشتن ميxadدانند و نه كلمهxadاي از كتابxadهاي گذشتگان آموختهxadاند. آيا خدايي كه بني اسرائيل را قوم برگزيده قرار داد موعودش را از بين چنين مردماني انتخاب ميxadكند؟!

اسمش محمد بود. نوة عبدالمطلب و برادرزاده ابوطالب. نه اسمش به پيامبران پيشين ما میxadخورد و نه به انبياء پيشين ما نسب ميxadبرد. حتي خواندن و نوشتن هم نميxadدانست. از وقتي شنيدم ادعاي پيامبري كرده كينهxadاش در دلم نشست. افسوس كه به منبع قدرت قريش وابسته بود و همكيشانم در مكه اندك بودند. اگر قدرت داشتم خودم صدايش را خاموش ميxadكردم. هر روز از زير ايوان خانهxadام ميxadگذشت. صورت نمكيني داشت و هيچ چيز آرامشش را بر هم نميxadزد. اما نه ظاهر آراسته و پاكيزهxadاش به چشمم ميxadآمد و نه بوي خوشش كه چندي بعد از عبورش از كوچه به مشام ميxadرسيد دلم را ميxadبرد. هر چند از كودكيxad به راستگويي و امانتداري ميxadشناختمش، اما اكنون براي من محمد جز يك دروغگو كه ظاهرش را براي مردم ميxadآراست نبود.

چند روزي از بالاي ايوان آمد و رفتش را به نظاره xadنشستم. هيچ وقت رغبت نميxadكردم با او همxadكلام شوم. ديدنش كينهxadام را بيشتر ميxadكرد. عجيب بود. اين جوان عرب جز چند نفر پيروان فقيرتر از خودش، هيچ نداشت كه حتي بتواند مردان قبيلهاش را راضي به پذيرفتن حرفxadهايش بكند اما ديدنش وحشتxadزدهxadام ميكرد. رعبي عجيب در دلم ميxadانداخت كه گويي آمده است ميراث چند قرن ما را به باد بدهد.

عاقبت يك روز که خاكسترهاي اجاق خانه را به هم ميxadزدم فكري درونم جرقه زد. هرم آتش اجاق بي شباهت به كينهxadهاي عميق من به محمد نبود. اجاق را كه تميز كردم، خاكسترها را در ظرفي ريختم و به كنار ايوان آمدم. آمد و رفت محمد مثل هميشه دقيق بود. ساعتي به ظهر مانده از همين جا عبور ميxadكرد. پيش از آن كه چشمم به صورتش بيافتد، باد بوي خوشش را آورده بود. ظرف را محكمتر در دست گرفتم. حالا محمد درست زير ايوان خانه بود. نردهxadهاي لب ايوان را تكيهxadگاه دستxadهايم كردم و با يك حركت ظرف را تكاندم. غباري در هوا بلند شد. خاكسترها مثل حجم غليظي از غبار با شتاب خودشان را روي سر و موي او میریختند. محمد اندكي درنگ كرد. دستش به سمت موهايش بالا آمد. سرش را به سمت من كه از روي ايوان با غيظ نگاهش ميxadكردم بالا آورد. در نگاهش هيچ نبود. انگار بازي كودكانهxadاي با او كرده باشم، سر و صورتش را ميxadتكاند و فقط نگاهم ميxadكرد.

بازي كودكانة من كه از كينه و نفرتي عميق جان ميxadگرفت چند روزي تكرار شد. عجيب بود. محمد هيچ نميxadگفت. نه دشنام ميxadداد، نه خشمي در نگاهش ديده ميxadشد و نه حتي راهش را به كوچه پس كوچهxadهاي ديگر شهر تغيير ميxadداد. انگار او هم از اين بازي كودكانه لذت ميxadبرد!

امروز اما ناخوشي مجالي براي خاكستر ريختن نداده است. از صبح در بستر افتادهxadام. حالا كه صداي در ميآيد باز به ياد كوچه افتادهxadام. داشتم با خودم میگفتم کاش کسی بود که امروز بر سر محمد خاكستر ميريخت که با همان چهره خندانش در آستانة در خانه ظاهر شد!

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

صفحه بندی