چشمهای وغزده

خرید بک لینک
زمان: زمستان سال 80

مکان: دانشکده علوم دانشگاه تهران- امیرآباد

کلاسهای کنکور ارشد الکترومغناطیس استاد...

من بودم و فلانی و فلانی و...

کلاس تا پاسی از شب ادامه داشت. پاسی از شب که نه. درست به خاطر ندارم تا چه ساعتی ولی برای من که میخواستم از انتهای امیرآباد تا خانه بروم به نظر پایان کلاس چیزی در حد نیمه شب بود! دو سه جلسهای که گذشت یک روز یا بهتر است بگویم یک شب درآمدم که اگر موافقید ساعت کلاس را کمی جلوتر بکشیم و ملاً یک ساعت زودتر بیاییم و یک ساعت زودتر برویم.

کلاس تمام شده بود که با عجله به سمت در دانشکده به راه افتادم. توی تاریکی محوطه دانشکده صدای پایی که از جلوی در کلاس شروع شده بود همچنان به گوشم میرسید. صدایم کرد. سرم را برگرداندم. گفت: میخواهی برسونمت؟!

با چشمهای وغزدهاش، همانطور که سر کلاس به همه جا خیره بود الا پای تخته و نوشتههای استاد، زل زده بود به من! با ترس به قیافه ... اش نگاه کردم. سریع گفتم نه! ممنون! و در تاریکی به سمت اتوبوسی که داشت ایستگاه را ترک میکرد دویدم. سوار اتوبوس که شدم برگشتم به سمت در دانشکده. کسی نبود.

چند جلسهای تا پایان کلاسها باقی بود اما آن چشمهای وغزده دیگر به کلاس نیامدند..

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

صفحه بندی