عجیب است! نه؟! کجای زندگی باید بود تا راضی شوی؟ دو دقیقه قبلش تبلیغ کتابش را در برنامهای که از شبکه 4 پخش میشد دیده بود اما هیچ حسی به آن نداشت. با خودش گفت تو هم یک کارهایی کردهای دیگر! یک کتاب دیگرت هم که وقتی بیست و چند ساله بودی به چاپ رسید. هرچند اسم تو روی هیچ کدامشان نیست! اما عمرت به همینها گذشته دیگر. اصلاً مگر اینها آن طرف نان و آب میشود برای آدم؟! یا حتی این طرف؟ آن مترجم بیچاره بهمن فرزانه را یادت هست؟ چند ماه قبل به رحمت خدا رفت. خداییش! چند تا کتاب ترجمه کرده باشد خوب است؟! آن هم از زبانی که تعداد مترجمانش در آن سالها شاید به انگشتان دست نمیرسید. یکی از مترجمان تراز اول ایران بود. وقتی از دنیا رفت چند نفر خبردار شدند؟ چند نفر اصلاً او را میشناختند؟ حتی از همانها که مارکز را با ترجمههای او شناختند چند نفر اصلاً یادشان بود بهمن فرزانه کیست؟
اصلاً چرا راه دور برویم؟ دو سه سال قبل بود که با پرکارترین مترجم این روزهای ایران آشنا شدم. خانم فریده مهدوی دامغانی! کسی که در یکی از بهترین خانوادههای علمی ایران پرورش پیدا کرده و دختر یکی از بزرگترین اندیشمندان معاصر است. از کودکی چه آموزشها که ندیده، چه زبانهایی که بلد نیست و چطور مثل زبان مادریش به چند زبان اروپایی صحبت میکند. چه کتابهایی را که از فارسی و عربی به زبانهای اروپایی ترجمه نکرده. چه جایزههای ادبی که در ایتالیا نگرفته و خلاصه در یک کلام عمر پنجاه و چند سالهاش چقدر که مفید نگذشته اما خود تو قبل از این که اینها را بدانی اصلاً به خاطر داشتی که سالها قبل چند کتاب از ترجمههای این آدم را خواندهای در حالی که اصلاً اسمش را به خاطر نداری؟! و نکته غمانگیزتر این که یکی از این کتابها کتاب محبوب من بود که با آن زندگی میکردم. تمام محتوای کتاب را خورده بودم اما هیچ وقت به مترجمش دقت نکرده بودم!
این روزها سخت درگیر اینم که قبلاً چه کردهام، اکنون چه هستم و بعداً چه خواهد شد. به قول یک نفر آخرش که چی؟!
بارونی...ما را در سایت بارونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11