پناهنده

خرید بک لینک
آن روز کسی در ایستگاه ولیعصر دیروز و تئاتر شهر فعلی خودکشی کرده بود. بعدازظهر کلاس زبان داشتیم و یکی دو نفر از بچهها در همان قطاری بودند که آن مرد خودش را جلوی آن انداخته بود. دختر بیچاره حالش گرفته بود. وقتی استاد از او درباره جزئیات حادثه پرسید دخترک گفت: من در واگن ابتدای قطار بودم. راهبر قطار ترمز شدیدی کرد و بعد انگار همگی از روی آن آدم رد شدیم... حس بد رد شدن از روی او... انگار همگی با هم لهش کردیم... هنوز هم از به خاطر آوردنش حس غریبی پیدا میکنم. احساسی که بعد از خواندن کتابهای مستند زمان جنگ بهم دست میدهد و یا موقع تماشای فیلمهایی با مضمون خشونت انسانی.

سالها از آن خاطره گذشته است اما دیروز باز اتفاقی افتاد که آن خاطره در ذهنم زنده شد. توی راه بودم که صداهای تق تق عجیبی از جلوی ماشین میآمد. وقتی در سمت شاگرد را محکمتر بستم و خرت و پرتهای داشبور را جابجا کردم و باز صدای تلق تولوق یا چیزی شبیه به این ادامه پیدا کرد، ماشین را گوشه خیابان نگه داشتم. یکی گفت انگار چیزی داخل کاپوت ماشین صدا میکند. پیاده شد تا نگاهی به موتور ماشین بیاندازد. همانطور که پشت فرمان نشسته بودم، از زیر فاصله بین در کاپوت و شیشه جلوی ماشین چند تا استخوان و پر و.. دیدم که داشت از توی موتور برمیداشت و میریخت بیرون. زل زده بودم به استخوانها. وقتی برگشت گفت یک پرنده از سرما رفته بود داخل کاپوت و ...

بیچاره به کجا پناه آورده بود. افسوس..

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

صفحه بندی