
گويند اصل آدمي خاك است و خاكي ميشود كي خاك گردد آن كسي، كو خاك اين درگاه شد؟ مولوي xa0...
ادامه مطلب
از ترس چیزهایی که قراره بعدا اتفاق بیفته از الان نمیر! xa0...
ادامه مطلب
دیداری پس از بیست سال دستهایش را گذاشته بود لب پنجره و از آن بالا داشت من را نگاه میکرد. موهایش جوگندمی بود و جوانتر از آخرین باری که دیدمش به نظر میرسید. لبخند پررنگی روی لبهایش بود و بیشتر از همیشه خوشحال به نظر میرسید. رفتم جلو. دستهایش را گرفتم و صورتش را بوسیدم. همانطور که میخندید گفت: من ه...
ادامه مطلب
ای نورتر از نورتر از نورتر از نور ای ماهتر از ماهتر از ماهتر از ماه تو امر کنی خاک در درگهت هستم ای شاهتر از شاهتر از شاهتر از شاه باید به تو زنجیر کنم بند دلم را... جانی و جهانی و چنینی و چنانی... xa0...
ادامه مطلب
چند ماهی است با منصوره معتمدی آشنا شدهام. عکاس ایرانی که یکی دو سالی است با یک عکاس بوسنیایی ازدواج کرده و اکنون ساکن بوسنی است. چند ماه قبل بود که مصاحبهاش را با یکی از سایتها خواندم و مدتی است در اینستاگرام فالوورش هستم. از شباهتهای سنی و اعتقادی و روحیات و حتی محله زندگی مشترکی که هر دو کودکیمان را در آن گذراندهایم که بگذریم، منصوره صفحه زیبا و بسیار سرزندهای در اینستاگرام دارد. پستهای اینستاگرامی او علاوه بر این که معمولاً گزارش سفرها و سوژههای مختلفی است که هر از گاه با آن روبرو میشود پر اس...
ادامه مطلب
هر که دلارام دیدxa0 از دلش آرام رفت..xa0...
ادامه مطلب
هم بسوزي هم بسازي هم بتابي در جهان آفتابي؟ ماهتابي؟ آتشي؟ مومي؟ بگو... xa0 مولانا...
ادامه مطلب
پنج سال پیش بود که تصمیم گرفتم ماشین بخرم. بابا میxadگفت: نه! ماشین جای پارک میxad خواهد. خرج دارد.. و هزار تا بهانه دیگر. من به شبهایی که کلاس داشتم فکر میxadکردم که باید با کلی دلشوره و اضطراب خودم را به خانه میxadرساندم. به روزهای تعطیلی فکر میxad کردم که باید کلی سر پا میxad ماندم تا یکی محض رضای خدا من را تا مترو برساند. بگذریم که آن موقع مترو هم دردی از من دوا نمیxadکرد. بابا اما میxad گفت نه! آن روز که برای دیدن ماشین و خریدش رفتیم وقتی برگشتیم بابا که مشغول خواندن قرآن بود حتی سرش را هم ...
ادامه مطلب