بارونی

متن مرتبط با «تی» در سایت بارونی نوشته شده است

شاید وقتی دیگر..

  • نیلوبلاگ

    همه جا را تمیز کرده ام، همه پنجره ها را سنگهای کف بالکن را دیوارهای آجری کنار پنجره را حتی آن دریچه کوچک پشت انباری را... فرشها، پرده ها، همه خرت و پرت های توی کمد، همه لباسهای آویزان شده به رخت آویز، همه همه را تمیز کرده ام. باورت می شود؟ چقدر لباس توی کمد بود که از یادم رفته بود بپوشمشان. چقدر کتا...

    ادامه مطلب
  • وقتی عاشقم

  • نیلوبلاگ

    وقتی عاشقمحس میکنم سلطان زمانمو مالک زمین و هر چه در آن استسوار بر اسبم به سوی خورشید میرانم وقتی عاشقمنور سیالی میشومپنهان از نظرهاو شعر ها در دفتر شعرمکشتزارهای خشخاش و گل ابریشم میشوند وقتی عاشقمآب از انگشتانم فوران میکندو سبزه بر زبانم میرویدوقتی عاشقمزمانی میشوم خارج از هر زمان وقتی بر ز...

    ادامه مطلب
  • معرفی کتابی که هنوز چاپ نشده است!

  • نیلوبلاگ

    این روزها سرگرم خواندن داستانی هستم که من را یاد داستان پستچی چیستا یثربی میاندازد. با این که قصهها شباهت خاصی به هم ندارند اما هر دو عاشقانهاند و شیوه روایتشان تا حدی به هم شبیه است یا حداقل از دید من فضای مشابهی دارند. از سالهای دبیرستان به این طرف زیاد سراغ رمانهای عاشقانه نرفتهام، اما گهگاهی که کسی کار خوبی را معرفی میکند میخوانم. فکر کنم پارسال بود که چیستا یثربی با پستچی همه را سرکار گذاشته بود و طرحی نو در تلگرام در انداخته بود! و اما قصهای که الان دارم میخوانم و انشاءاله نویسنده محترم به...

    ادامه مطلب
  • وقتی تو نیستی

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو نیستیxa0 من حزن هزار آسمان بی اردیبهشت را گریه می کنم ... وقتی که تو نیستی هزار کودک گمشده در نهان من لای لای مادرانه تو را می طلبند....

    ادامه مطلب
  • اتاق انتظار

  • نیلوبلاگ

    خاله هم دارد می رود. به قول فلانی همه ما در یک اتاق انتظار نشسته ایم و هر از گاهی یکی را به داخل اتاق فرامی خوانند و این بار نوبت خاله دومی است. دهه 90 تا به حال برای من دهه رفتن آدمهای دور و بر بوده است. کسانی که هیچ کس فکر نمی کرد به این زودی بروند. خاطراتم را که با هر کدامشان مرور می کنم باور رفتنشان برایم سختتر می شود و البته احساس گذشت زمان و فرا رسیدن نوبت خودم در من قوت می گیرد. چه کوتاه است دنیا و چه دراز است آرزوهای من! شاید فرشته ها آن بالا به ما بخندند که برای عمری که شاید یک دم بیشتر...

    ادامه مطلب
  • چه حالتی داره چشات

  • نیلوبلاگ

    نگاهت که افتاد به چشمام، قلبم تکون خورد و درسته افتاد و رفت تا کف پاهام! همونطور کهxa0اونجا وول میخورد چنگ انداخت چتر مژههامو با خودش کشید پایین. عکس چشمات که از پشت قاب عینکت افتاده بود تو خیسی چشام غرق شد و رفت نشست جای خالی قلبم! قلبمو هر کاری کردم دیگه نتونستم بیارم سر جاش... نگاهت هنوز تو سینهام اینور اونور میره.....

    ادامه مطلب
  • قهرمان من

  • نیلوبلاگ

    یکسال از رفتنش گذشته است. یک سالی که خیلی زود گذشت. آن شب که درست ساعت 12 از خواب بیدار شدم و آن خبر شوم را شنیدم یک سال و اندی قبل بود. خبر باورنکردنی بود.xa0 ما همه آینده دیگری را برایش تصور میکردیم. آنقدر آرام و بی سر و صدا بودی که حتی رفتنت را هم درک نکردیم. انگار هنوز هم آنجا روی مبل روبروی در نشستهای و آرام و بی سر و صدا تلوزیون تماشا میکنی. انگار هنوز هم آرام و بی سر و صدا رفتهای مسجد و برگشتهای و حالا داری نهار و شام میخوری. تو بدون هیچ ادعایی قهرمان زندگی من بودی. قهرمان زندگی من بودی و...

    ادامه مطلب