
دخترک همسایه امروز سرم فریاد زد. وقتی داشتم با ماشین از کنار خرت و پرتهایی که گذاشته بودند جلوی در خانه شان رد می شدم سرم داد کشید. پدرش گفته بود بروم از یک کوچه بالاتر دور بزنم و برگردم جلوی خانه خودمان چون دخترک و برادرش و پدرش داشتند وسط کوچه کارهایی می کردند که هنوز هم نمیدانم چه بود! به حرف پدر...
ادامه مطلب
هزار سال کند عمر، باز ناکام استکسی که رخصت رفتن به کربلا نگرفت...
ادامه مطلب
خواستم چیزی در تکمیل پست قبلی بنویسم اما نشد. بحث حجاب و اجبار به آن بحث مفصلی است که مطمئناً از عهده من بر نمیآید. زنان ایرانی چه باحجاب باشند و چه بیحجاب و چه بدحجاب خواسته و ناخواسته با این موضوع درگیرند. حتی اگر مذهبی و معتقد به پوشش باشی باز هم به دلیل شرایطی که با ناآگاهی در جامعه به وجود آمده درگیر آن خواهی شد. این چند ماه اخیر بنا به دلایلی کمی در این مورد مطالعه داشتم و یکی ز کتابهای تحقیقی که در سالهای اخیر در این مورد چاپ شده را میخواندم و تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که افسوس ...
ادامه مطلب
عشق صلح کل و باقی همه جنگ است و جدل...
ادامه مطلب
این شعر آلبوم جدید احسان خواجه امیری را خیلی دوست دارم: یکی تو دنیا هست که کل دنیاشی یکی تو دنیا هست که عاشقه با تو یه عمره جنگیده بگیره دنیاتو.. خوب که نگاه میکنم میبینم آن یک نفر کسی نیست جز تو خدا! بی تعارف تنها کسی هست که توی تمام عمر ما آدمها نیروهاشو میفرسته و میجنگه تا ما رو ببره طرف خودش و ما مثل بچهها بازیگوشی میکنیم.. خدایا دستامو رها نکن، تو رو به خودت.....
ادامه مطلب
نگاهت که افتاد به چشمام، قلبم تکون خورد و درسته افتاد و رفت تا کف پاهام! همونطور کهxa0اونجا وول میخورد چنگ انداخت چتر مژههامو با خودش کشید پایین. عکس چشمات که از پشت قاب عینکت افتاده بود تو خیسی چشام غرق شد و رفت نشست جای خالی قلبم! قلبمو هر کاری کردم دیگه نتونستم بیارم سر جاش... نگاهت هنوز تو سینهام اینور اونور میره.....
ادامه مطلب
گفت: سلام! منم باز دوباره! گفتم: تو؟! بعد از پونزده سال اومدی بگی چی؟ گفت: رفته بودم فلانجا. مگه خبر نداری؟ گفتم: چرا! کلاغه برام خبر آورده بود، همون پونزده سال پیش. گفت: کلی برات حرف دارما.. گفتم: تمومشو میدونم. کلاغه قبل اومدنت برام خبر آورده بود. گفت: چه کلاغ خوشخبری! حالا کی هست این کلاغه؟ گفتم: برو جلوی آینه یه نگاه بندازی میبینیش! گفت: یعنی چی؟ من برات خبر آوردم؟ گفتم: آره شبا که سرتو میذاشتی با خیال راحت میخوابیدی کلاغ درونت رها میشد میومد سراغم میگفت کجایی چی کار میکنی. چشماش مثل اون سال...
ادامه مطلب