بارونی

متن مرتبط با «ارزو می کنم که» در سایت بارونی نوشته شده است

فرشته های کهریزک

  • نیلوبلاگ

    اشرف قندهاری بهادرزاده را نمی شناختم و دکتر محمدرضا حکیم زاده را هم. اولی را در خاطره کوتاهی که چند ماه قبل کسی برایم فرستاده بود شناختم و دومی را امروز. اولی زنی بود خودساخته. از آن زنانی که از کودکی تا دم مرگ مشغول کارند و خدمت به خانواده و مردم. زندگی زیبایی داشته اشرف بهادرزاده. آنقدر زیبا که ام...

    ادامه مطلب
  • تاریخ رسمی یا تاریخ حقیقی؟!

  • نیلوبلاگ

    این روزها قسمتی از مصاحبههای حسین دهباشی در پروژه تاریخ شفاهی ایران را تماشا میکنم. به نظرم یکی از باارزشترین کارهایی که در زمینه تاریخ معاصر در حال انجام است همین پروژه تاریخ شفاهی ایران است. مصاحبهای را که با یکی از مقامات سابق کشور انجام شده است می بینم. ترجیح میدهم اسمی از آن شخص نیاورم. هم...

    ادامه مطلب
  • میرخان..

  • نیلوبلاگ

    میرخان.. لباسهای پلوخوریام را پوشیده بودم و راه افتاده بودم بروم مهمانی! توی راه خدا خدا میکردم جای پارک نزدیکی پیدا کنم و مجبور نشوم بروم چند کوچه آنسوتر پارک کنم. بار قبل مگر نبود؟ ساعت 10 و نیم شب با کلی ترس و لرز کوچه ها را آمدم تا برسم به خانه فلانی. که چه بشود؟ یک کاسه آش برایش آورده بودم! ...

    ادامه مطلب
  • از الان نمیر!

  • نیلوبلاگ

    از ترس چیزهایی که قراره بعدا اتفاق بیفته از الان نمیر! xa0...

    ادامه مطلب
  • آخرش که چی؟!

  • نیلوبلاگ

    با خودش گفت زندگیت داره به آخر میرسه و تو هیچ کار نکردی. به فلانی نگاه کن چند تا کتاب چاپ کرده. یا این یکی را ببین! داره چندمین کتاب شعرش را میده بیرون. اون یکی رو ببین! چند سال است استاد دانشگاست! آن دوست دیگرت رو که نگو!xa0 عجیب است! نه؟! کجای زندگی باید بود تا راضی شوی؟ دو دقیقه قبلش تبلیغ کتابش را در برنامهای که از شبکه 4 پخش میشد دیده بود اما هیچ حسی به آن نداشت. با خودش گفت تو هم یک کارهایی کردهای دیگر! یک کتاب دیگرت هم که وقتی بیست و چند ساله بودی به چاپ رسید. هرچند اسم تو روی هیچ کدامشان...

    ادامه مطلب
  • مردان سرزمینم..

  • نیلوبلاگ

    این روزها صحبت از رفتن به عراق را زیاد میشنوم. گاهی که کسی از دوستانم میخواهد به عتبات برود و میپرسد چه کار کنم، چی با خودم بردارم و خلاصه دریاره نکات لازم برای سفر سؤال میکند معمولاً بدون استثناء به یاد یک نکته میافتم و آن هم این که... فضای کشورهای عربی دور و اطراف ما با ایران متفاوت است. به خصوص عراق که جو قبیلهای و کهنهای دارد، اصولاً فضای دیداری امنی برای خانمها ندارد. یکی از چیزهایی که در بدو ورود به عراق شاید برای بعضی خانمها آزار دهنده باشد نگاههای نه چندان جالب مردان عرب است.. به دوستانم...

    ادامه مطلب
  • چرا کتاب نمیu200cخوانیم؟

  • نیلوبلاگ

    ایلیا دیانوش (شاعر، روزنامهنگار، محقق و منتقد ادبی) یادداشتی را به مناسبت آغاز هفته کتاب منتشر کرده که در آن، به دلایل پایین بودن سرانه مطالعه در ایران پرداخته است. در این یادداشت 10 دلیل برای این ضعف فرهنگی ذکر شده است: برخلاف شعار امسال هفته کتاب باید اذعان کرد که «ایران نمیخواند». اما چرا کتاب نمیخوانیم؟ آنچه در ادامه میآید دلایلی سنجیده و پژوهیده و حاصل مواجهه و گفتوگوهای دلسوزانه و آسیبشناسانه نگارنده با اقشار گوناگون جامعه بهویژه در 10 سال اخیر است. 1- کتاب نمیخوانیم زیرا نیازی به کتاب احس...

    ادامه مطلب
  • آمدهu200cام که زر برم، زر نبرم خبر برم

  • نیلوبلاگ

    آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتهام آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو...

    ادامه مطلب
  • مجید امیری!

  • نیلوبلاگ

    استاد وسط کلاس داستاننویسی یک دفعه توی چشمهای ما خیره شد و رفت تو فکر. گفت: مجید امیری رو میشناسید؟ همه کمی فکر کردیم و گفتیم نه، ولی اسمش آشناست! استاد انگار کاری به جواب ما نداشته باشد گفت: مجید از نویسندهها و مترجمهای قابل معاصره. از دوستان خودمه. و بعدxa0شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی مجید امیری! قصه از آنجا شروع میشد که مجید امیری از یکی از دانشگاههای فرانسه بورس تحصیلی میگیرد و زودتر از موعد راهی پاریس میشود. چون هنوز ترم شروع نشده به ناچار در خوابگاه در دست تعمیری که هیچ کس جز مجید ا...

    ادامه مطلب
  • معرفی کتابی که هنوز چاپ نشده است!

  • نیلوبلاگ

    این روزها سرگرم خواندن داستانی هستم که من را یاد داستان پستچی چیستا یثربی میاندازد. با این که قصهها شباهت خاصی به هم ندارند اما هر دو عاشقانهاند و شیوه روایتشان تا حدی به هم شبیه است یا حداقل از دید من فضای مشابهی دارند. از سالهای دبیرستان به این طرف زیاد سراغ رمانهای عاشقانه نرفتهام، اما گهگاهی که کسی کار خوبی را معرفی میکند میخوانم. فکر کنم پارسال بود که چیستا یثربی با پستچی همه را سرکار گذاشته بود و طرحی نو در تلگرام در انداخته بود! و اما قصهای که الان دارم میخوانم و انشاءاله نویسنده محترم به...

    ادامه مطلب
  • بوی محرم میاد..

  • نیلوبلاگ

    xa0 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم...

    ادامه مطلب
  • خدایا کی تموم میشه آیا؟

  • نیلوبلاگ

    خانهام را خراب میخواهی؟xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • آرزو می کنم بروی برای همیشه

  • نیلوبلاگ

    ساعتها پشت پنجره میایستم و به خیابان خلوت روزهای آخر شهریور چشم میدوزم. راه میروم، راه میروم، راه میروم آنقدر دور اتاق دوازده متری دور میزنم تا سرگیجه بگیرم. آنقدر گوش میکنم و گوش میکنم و گوش میکنم: «با تو هر ثانیه عاشقانه است برام... آرزوهامو از کی به چز تو بخوام» که دیوانه میشوم. با خودم حرف میزنم، حرف میزنم، حرف میزنم آنقدر که به قول فلانی میروم به ناخودآگاهم... وحشت میu200eکنم هر طرف چشم میچرخانم تو را میبینم. ناخودآگاهم شده قلمرو محض تو! مثل همیشه آرزو میکنم بروی برای همیشه......

    ادامه مطلب
  • یکی تو دنیا هست که کل دنیاییشی

  • نیلوبلاگ

    این شعر آلبوم جدید احسان خواجه امیری را خیلی دوست دارم: یکی تو دنیا هست که کل دنیاشی یکی تو دنیا هست که عاشقه با تو یه عمره جنگیده بگیره دنیاتو.. خوب که نگاه میکنم میبینم آن یک نفر کسی نیست جز تو خدا! بی تعارف تنها کسی هست که توی تمام عمر ما آدمها نیروهاشو میفرسته و میجنگه تا ما رو ببره طرف خودش و ما مثل بچهها بازیگوشی میکنیم.. خدایا دستامو رها نکن، تو رو به خودت.....

    ادامه مطلب
  • سه رقمی شدم..

  • نیلوبلاگ

    روزشمار عمرم از فردا سه رقمی میشود. درست 14 تیر سال 92 بود که برای خودم روزشمار درست کردم تا چهل سالگی و امروز درست هزارمین روز تا سررسید روزشمار عمر من است. چه کسی میداند قصهام بیشتر یا کمتر از این طول بکشد.. هر مهم این است که غافلگیر نشویم. دنیا یک روز یا کمتر از یک روز است.....

    ادامه مطلب
  • دلم شور می زند

  • نیلوبلاگ

    پنج سال پیش بود که تصمیم گرفتم ماشین بخرم. بابا میxadگفت: نه! ماشین جای پارک میxad خواهد. خرج دارد.. و هزار تا بهانه دیگر. من به شبهایی که کلاس داشتم فکر میxadکردم که باید با کلی دلشوره و اضطراب خودم را به خانه میxadرساندم. به روزهای تعطیلی فکر میxad کردم که باید کلی سر پا میxad ماندم تا یکی محض رضای خدا من را تا مترو برساند. بگذریم که آن موقع مترو هم دردی از من دوا نمیxadکرد. بابا اما میxad گفت نه! آن روز که برای دیدن ماشین و خریدش رفتیم وقتی برگشتیم بابا که مشغول خواندن قرآن بود حتی سرش را هم ...

    ادامه مطلب