
دوستی اینطور کامنت گذاشتهاند و البته نمیدانم چرا کامنت خصوصی فرستادهاند! «دودش به چشم همه رفته و البته آتش جای دیگریست. جامعه ی ما از حداقل سلامت روان هم برخوردار نیست...ریاکارترین و بیمنطق ترین مردم جهانیم. انتظار خیلی بالاییه که از چنین جامعه ای انتظار داشته باشیم که به زنها توهین نکنن. هر کس ا...
ادامه مطلب
گاهی دوست داری کاری رو بکنی، دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری ساعتها بنشینی و زل بزنی. دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری تا سپیده صبح بیدار بنشینی، دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری چنگ بندازی و دلت رو بگیری و بزنی به دریا، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری قید دل و عقلت رو بزنی، اما... قرار بود قربانی کنیم برایش، هر کسی یه قربانی داره... و من دوست دارم دلم رو قربانی کنم برای خدا، برای عقل محض، برای عشق محض... خدایا! تقبل هذا القلیل......
ادامه مطلب
با مـــن قدم بزن، تنهاتــــر از همهاِی مصرعِ سکوت، در شعرِ همهمهعلیرضا آذر xa0...
ادامه مطلب
از وقتی میآمد سر کلاس تا دو سه ساعت دیگر که از ریاضیات جدید و مثلثات و جبرxa0دل بکنیم، مدام سیگار میکشید. اصلاً سیگار را با سیگار روشن میکرد. آن موقع فکر کنم چهل و چند ساله بود. با آن موهای جوگندمی و قد بلند و روحیه شوخ طبعش بیشتر به هنرپیشهها شبیه بود تا معلم ریاضی چهار تا بچه دبیرستانی. برای ما بچه دبیرستانیهای فضول و سرخوش جالب بود که گذشته از اینها هیچ شباهتی به مامان نادیا نداشت. نه، ظاهرشان به هم میآمد و نه رفتار و روحیاتشان. دقیقاً در دو قطب مخالف بود، نمیدانم حتماً یک روز مثل هم بودند که...
ادامه مطلب
هزار سال کند عمر، باز ناکام استکسی که رخصت رفتن به کربلا نگرفت...
ادامه مطلب
هیچ کس به اندازه من تو را درک نکرده است. هیچ کس مثل من تو را لمس نکرده است. هیچ کس مثل من تو را ندیده است. هیچ کس مثل من صدای تو را هر روز بیخ گوشش نشنیده است. هیچ کس مثل من با تو گلاویز نشده است. به هیچ کس مثل من نگفتهاند باید سالها با تو سر و کله بزنم و این سخت است! میدانم ادعای بزرگی است که هیچ کس... هیچ کس... شاید کسان دیگری هم باشند که مثل من تو را درک و لمس کرده باشند، اما... هنوز صدایت در گوشم زنگ میزند که: «برو ولی بالاخره یه روز میگیرمت!» پ.ن: به یاد یک کابوس قدیمی از ملاقات من و ابلیس!...
ادامه مطلب
آااااااااااه.......
ادامه مطلب
وقتی حرف از مقاله و پایان نامه و این چیزها میشود ناخودآگاه به یاد مصائبی که برای نوشتن پایاننامهام و دفاع از آن کشیدم میافتم. تصور کنید موضوعی را انتخاب کرده باشید که در ایران هیچ کس روی آن کار نکرده و هیچ منبع فارسی جز چند ترجمه دست و پا شکسته در آن زمینه وجود نداشته باشد. بعد استادی داشته باشید به غایت تنبل که هیچ کمکی از دستش برایتان بر نیاد! همه اینها به کنار با تمام مشکلات از این طرف و آن طرف منبع جمع کنید و بکوشید و سر و ته قضیه را جمع کنید و برسید به روز دفاع. با کلی استرس و تنش که از چند...
ادامه مطلب
این روزها که به سراغ وبلاگم میآیم احساس متفاوتی دارم.xa0...
ادامه مطلب
یکسال از رفتنش گذشته است. یک سالی که خیلی زود گذشت. آن شب که درست ساعت 12 از خواب بیدار شدم و آن خبر شوم را شنیدم یک سال و اندی قبل بود. خبر باورنکردنی بود.xa0 ما همه آینده دیگری را برایش تصور میکردیم. آنقدر آرام و بی سر و صدا بودی که حتی رفتنت را هم درک نکردیم. انگار هنوز هم آنجا روی مبل روبروی در نشستهای و آرام و بی سر و صدا تلوزیون تماشا میکنی. انگار هنوز هم آرام و بی سر و صدا رفتهای مسجد و برگشتهای و حالا داری نهار و شام میخوری. تو بدون هیچ ادعایی قهرمان زندگی من بودی. قهرمان زندگی من بودی و...
ادامه مطلب
استرس چیز خوبی نیست. البته یک مقدارش لازم است اما وقتی دائمی میشود دیگر تمام تنظیمات زندگی آدم را به هم میریزد. این دو سه هفته بیشتر از هر وقت دیگری استرس داشتهام. تنشی که انگار تمامی ندارد. کاش بزرگ میشدم.. کاش...
ادامه مطلب
رانندگی در تهران برایم بسیار انرژیبر و خسته کننده است، به خصوص بعدازظهرها که از موسسه بیرون میزنم و سر تا ته یک خیابان را باید دست کم یک ربع بیست دقیقه معطل شوم و گرما بخورم تا تازه برسم به سر خیابان اصلی.xa0 رانندگی تجربه جدیدی است که هم اعتماد بنفسم را بیشتر کرده و هم در عین حال استرس و تنش و مسایل جدیدی را با خودش به ارمغان آورده است. هر روز نکته جدیدی یاد میگیرم و برای من که همیشه از درگیری با آدمها وحشت داشتهام گاهی آزاردهنده است. هرچند فکر میکنم به نسبت آنچه که انتظار داشتم بهتر عمل کردهام...
ادامه مطلب