بارونی

متن مرتبط با «ابد و یک روز نقد» در سایت بارونی نوشته شده است

نوشتن

  • نیلوبلاگ

    نوشتنبا این همه او مرتب مرا تشویق به نوشتن می کرد و آن را "بهترین راه تخلیه "می دانست: "چرا عوض اشک حسرت چکاندن بر سر جنازه سایه های آرزوهایت عنان استعدادهای فطری ات را کمی شل نمی کنی؟ تو به این قشنگی می توانی ببینی و در ذهنت یادداشت کنی و بعد با ظرافت یک نقاش کار کشته، نقاط ضعف داستان ذهنی ات را رتوش کنی و به صورت قصه ای شیرین بنویسی."*توصیه همایون صنعتی زا...

    ادامه مطلب
  • نوشتن و نوشتن...

  • نیلوبلاگ

    نوشتن گاهی میشود چیزی در حکم نفس کشیدن. وقتی یک روز صبح هنوز چشمهایت را باز نکرده با درد از خواب بیدار میشوی. وقتی هیچ مسکن و هیچ همدمی پیدا نمیشود که حالت را بپرسد و اگر هم بپرسد درک نمیکند چه مرگت است! وقتی یک روز عصر خسته و کوفته به خانه برگشتهای و هیچ چیز حالت را خوب نمیکند. وقتی چند ساعت مطالعه کردهای، فیلم دیدهای، مهمانی رفتهای، مهمانی دادهای، با این و آن خوش و بش کردهای و حس میک...

    ادامه مطلب
  • مدیریت مالی هم چیز خوبی است!

  • نیلوبلاگ

    نگاهی به روسریها می اندازم. حاشیههای چهارخانهدارش دلم را میبرد. عاشق طرحهای چهارخانهدار هستم. رنگهای قهوهای و مشکی همان یکی دو ساعت اول تمام میشوند. اول صبح بود که مونا عکسهای روسریهای جدید را گذاشت روی کانالش. یک ساعت بعد یکی دو تا رنگ دیگر را هم بردهاند. عکسها را دوباره بالا و پایین می کنم. مونا دوباره سر و کله اش پیدا می شود. رنگهای فلان و فلان هم تمام شدند. وسوسه میشوم. ردیف روسریه...

    ادامه مطلب
  • کوچ

  • نیلوبلاگ

    نشسته بود لب حوض. داشت آب می خورد. چند بار که نوکش را توی خیسی کنار حوض زد انگار صدایش باز شد. شروع کرد به خواندن. این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. انگار چشمهای پشت پرده اتاق را می دید که به تماشای تکنوازیش نشسته اند. کمی که خواند دوباره نوکش را فرو برد توی چند قطره آب یکی از چاله های کوچک روی سنگ لبه حوض. آب آنقدر نبود که سر ظهری گرمای بالهایش را با خنکی آب حوض بگیرد. چند قدمی روی لبه حوض این طرف...

    ادامه مطلب
  • ابد و یک روز

  • نیلوبلاگ

    ابد و یک روز استاد گفته بود به عنوان یک تکلیف برای داستان نویسی حتما فیلم ابد و یک روز رل ببینیم. گفته بود حتی اگر قبلا دیده اید یک بار دیگر از دید داستانی ببینید. امشب برای بار سوم در چهار روز گذشته ابد و یک روز را تماشا کردم! سابقه نداشته یک فیلم را دو شب پیاپی دیده باشم اما دیدن این شاهکار سینمایی ارزشش را داشت که چند باره تماشایش کنم. روایت داستانی خوب به همراه کارگردانی عالی و طراحی صحنه و لب...

    ادامه مطلب
  • زیر سقف دودی!

  • نیلوبلاگ

    زیر سقف دودی! همراه چند نفر از دوستان به فرهنگسرای ارسبان رفته بودیم. قرار بود به تماشای فیلم زیر سقف دودی بنشینیم. اکران فیلم با حضور خانم پوران درخشنده، کارگردان، و یکی دو نفر از بازیگران فیلم و آقای سهیل رضایی، روانشناس برگزار میشد. این فیلم هم مثل دیگر فیلمهای خانم درخشنده با دغدغههای اجتماعی...

    ادامه مطلب
  • رفته بودم سر حوض..

  • نیلوبلاگ

    رفته بودم سرِ حوض ... تا ببينم شايد ؛عکس تنهايي خود را در آب !آب درحوض نبود ...! سهراب سپهری نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:32 توسط سایه| |...

    ادامه مطلب
  • بی پولی

  • نیلوبلاگ

    گاهی که بی پول می شوم می آید سراغم: اینقدر داری؟ برای فلان کار می خواهم! فلان قدر بده باید پول فلانی را بدهم، کم دارم! فلان قدر داری؟ یادم رفته از عابر بانک پول بگیرم.. با قرض دادن بیگانه نیستم اما نه در هر شرایطی! بگذریم که او قرض نمی گیرد. از جیب من هزینه می کند! هر وقت همان اول برج پولهایم را خرج...

    ادامه مطلب
  • سکوت...

  • نیلوبلاگ

    در سکوت صدایی است؛دلی باید تا در یابد ... شمس تبریزی...

    ادامه مطلب
  • سکوت

  • نیلوبلاگ

    از سفر برگشته بودند. نشسته بودیم دور هم و آنها داشتند از اتفاقات خنده دار سفر تعریف می کردند. این یکی می گفت فلانی را هم برایشان بگو. آن یکی چیز دیگری به خاطر می آورد. بعضی اتفاقات شاید در آن شرایط خاص خنده دار بودند اما جز یک لبخند سرد و ماسیده چیزی روی لبهای ما نمی نشاندند!xa0 یکی از آن چند نفر که ا...

    ادامه مطلب
  • شاید وقتی دیگر..

  • نیلوبلاگ

    همه جا را تمیز کرده ام، همه پنجره ها را سنگهای کف بالکن را دیوارهای آجری کنار پنجره را حتی آن دریچه کوچک پشت انباری را... فرشها، پرده ها، همه خرت و پرت های توی کمد، همه لباسهای آویزان شده به رخت آویز، همه همه را تمیز کرده ام. باورت می شود؟ چقدر لباس توی کمد بود که از یادم رفته بود بپوشمشان. چقدر کتا...

    ادامه مطلب
  • رخ دیوانه

  • نیلوبلاگ

    رخ دیوانه فیلم جالب و متفاوتی است، پر از تعلیق و هیجان با یک سبک روایت خاص. من را یاد فیلم ماهی و گربه می انداخت هرچند خیلی قوی تر از ماهی و گربه بود. روایت چند جوان که درگیر ماجرایی می شوند با کلی هیجان و درد که در واقع پشت ماجرا هیچ چیز جدی وجود ندارد.xa0 در کل فیلم زیبایی بود.. به 2 ساعت وقت گذاشتن...

    ادامه مطلب
  • زنu200cها موجودات عجیبی هستند

  • نیلوبلاگ

    زنها موجودات عجیبی هستند. یک عمر می دوند، یک عمر می پزند و می شویند و می خورانند و بچه ای را به شکم می کشند یا به بغل. یک عمر بی مزد و منت کار می کنند. هر جا که باشند حق و حقوقشان کمترxa0از مردان است. هر طور که ظاهر شوند به مذاق عده ای خوشایند نیستند. هر طور که بیرون خانه کار کنند عده ای ناراضی هستند...

    ادامه مطلب
  • پاسخی به یک کامنت

  • نیلوبلاگ

    دوستی اینطور کامنت گذاشتهاند و البته نمیدانم چرا کامنت خصوصی فرستادهاند! «دودش به چشم همه رفته و البته آتش جای دیگریست. جامعه ی ما از حداقل سلامت روان هم برخوردار نیست...ریاکارترین و بیمنطق ترین مردم جهانیم. انتظار خیلی بالاییه که از چنین جامعه ای انتظار داشته باشیم که به زنها توهین نکنن. هر کس ا...

    ادامه مطلب
  • تو بیا...

  • نیلوبلاگ

    تو بیا... روزی که بیایی تمام خاطره های تلخی را که یک عمر در نفس هایمان حبس کرده بودیم در نفس جاده هایی که به تو می رسند سوت می زنیم! نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:33 توسط سایه| | ...

    ادامه مطلب
  • رمان بنویسم..

  • نیلوبلاگ

    قرار است دست به کار نوشتن یک رمان شوم. یکی دو هفته فرصت دارم تا طرح داستانی را برای نوشتن این رمان ارائه کنم. معمولا برای نوشتن داستانهای کوتاه اولین منبع الهام من خاطرات یا به قول داستان نویسها personal story است اما داستان ساختار خاص خودش را دارد و با خاطره نویسی تفاوت دارد. حالا چند روزی است که ب...

    ادامه مطلب
  • روزهای نیامده

  • نیلوبلاگ

    با باد بگو دلشوره هایم را به دوردستهای خیال ببرد. به ابرها بگو بر دلهره های ناپایان روحم باران آرامش ببارند. به خورشید اما بگو دلم را به میهمانی روزهای نیامده ببرد. روزهایی را که می آیند از بر هستیم... نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:30 توسط سایه| |...

    ادامه مطلب
  • چه خوب است تمدن

  • نیلوبلاگ

    دخترک همسایه امروز سرم فریاد زد. وقتی داشتم با ماشین از کنار خرت و پرتهایی که گذاشته بودند جلوی در خانه شان رد می شدم سرم داد کشید. پدرش گفته بود بروم از یک کوچه بالاتر دور بزنم و برگردم جلوی خانه خودمان چون دخترک و برادرش و پدرش داشتند وسط کوچه کارهایی می کردند که هنوز هم نمیدانم چه بود! به حرف پدر...

    ادامه مطلب
  • فردا به خانه برخواهم گشت

  • نیلوبلاگ

    فردا به خانه برخواهم گشت فردا روز توبه است. هر روز و هر ساعت می تواند روز و ساعت توبه باشد اما فردا را به نام توبه زده اند برای هر کس که دلش برای خدا تنگ شده باشد. اینقدر از این کلیشه ها شنیده ایم که متاسفانه گوشمان پر است اما فردا روزی خاص توبه است. من که نمی فهمم اما آنها که چیزهایی بیشتر دیده اند...

    ادامه مطلب
  • پارک دوبل

  • نیلوبلاگ

    گفت: خسته نشدی اینقدر جلو عقب کردی؟! گفتم: اولین باره تنهایی پارک دوبل میکنم! گفت: میخواهی پیاده بشی برات پارک کنم؟ گفتم: نه ممنون! اگر به اون قبلیها که کمکم کردن نه گفته بودم الان تو از توی کیوسک نگهبانی نمیومدی بیرون برام نظر بدی! نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:4 توسط سایه| |...

    ادامه مطلب