
این خانه سیاه است امروز برای اولین بار فیلم "خانه سیاه است" را دیدم. مستند تلخی از فروغ فرخزاد درباره جذامیان آسایشگاه بابا باغی تبریز. شاید به دلگیری و زیبایی شعرهایش. جالب است وقتی یک هنرمند دست به آفرینش می زند، همه تراوشات روحش شبیه به هم از آب در می آیند، خواه شعر باشد یا فیلم یا یک قطعه ادبی یا نریشن یک فیلم مستند. خانه سیاه است هم مثل شعرهای فروغ زیبا بود و تلخ. اما خدا را شکر که دیگر خانه سیاه نیست! خدا را شکر که دیگر به ندرت کسی در ایران به جذام مبتلا می شود تا مردم از شهر بیرونشان کنند...
ادامه مطلب
همه جا را تمیز کرده ام، همه پنجره ها را سنگهای کف بالکن را دیوارهای آجری کنار پنجره را حتی آن دریچه کوچک پشت انباری را... فرشها، پرده ها، همه خرت و پرت های توی کمد، همه لباسهای آویزان شده به رخت آویز، همه همه را تمیز کرده ام. باورت می شود؟ چقدر لباس توی کمد بود که از یادم رفته بود بپوشمشان. چقدر کتا...
ادامه مطلب
اشرف قندهاری بهادرزاده را نمی شناختم و دکتر محمدرضا حکیم زاده را هم. اولی را در خاطره کوتاهی که چند ماه قبل کسی برایم فرستاده بود شناختم و دومی را امروز. اولی زنی بود خودساخته. از آن زنانی که از کودکی تا دم مرگ مشغول کارند و خدمت به خانواده و مردم. زندگی زیبایی داشته اشرف بهادرزاده. آنقدر زیبا که ام...
ادامه مطلب
با باد بگو دلشوره هایم را به دوردستهای خیال ببرد. به ابرها بگو بر دلهره های ناپایان روحم باران آرامش ببارند. به خورشید اما بگو دلم را به میهمانی روزهای نیامده ببرد. روزهایی را که می آیند از بر هستیم... نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:30 توسط سایه| |...
ادامه مطلب
دو تا خواهر بودند: ایران و توران. سه تا برادر هم داشتند اما این دو تا خواهر چیز دیگری بودند! هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود که ایران رفت اروپا که درس بخواند. اول پرستاری و بعد هم پزشکی. دختر درسخوان شاگرد اول کل ایران شده بود و حالا داشت در یکی از شهرهای آلمان پرستاری میخواند. جنگ جهانی که شروع ش...
ادامه مطلب
پاییز.. بسا شگفت كه ظرفیت بهارم بودمنی كه زیسته بودم مدام در پاییز. حسین منزوی نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:54 توسط سایه| | ...
ادامه مطلب
زمان: زمستان سال 80 مکان: دانشکده علوم دانشگاه تهران- امیرآباد کلاسهای کنکور ارشد الکترومغناطیس استاد... من بودم و فلانی و فلانی و... کلاس تا پاسی از شب ادامه داشت. پاسی از شب که نه. درست به خاطر ندارم تا چه ساعتی ولی برای من که میخواستم از انتهای امیرآباد تا خانه بروم به نظر پایان کلاس چیزی در حد نیمه شب بود! دو سه جلسهای که گذشت یک روز یا بهتر است بگویم یک شب درآمدم که اگر موافقید ساعت کلاس را کمی جلوتر بکشیم و ملاً یک ساعت زودتر بیاییم و یک ساعت زودتر برویم. کلاس تمام شده بود که با عجله به سم...
ادامه مطلب
محمدعلی جمال زاده کتابی دارد به اسم خلقیات ما ایرانیان. کتاب خوبی است که بیشتر معطوف به رواج دروغگویی در میان ایرانیهاست. از آنجا که جمال زاده بیشتر عمرش را در اروپا به سر برده، به نظرم اولین چاپ این کتاب هم در اروپا بوده باشد. بعد از چاپ مورد اعتراض عده ای قرار گرفت بالتبع و بعضی هم از آن استقبال کردند. کتاب در کل فضای تیره و تاری از خلقیات جامعه ایران و عادی شدن دروغ بین مردم پرداخته است با اینحال خواندن آن خالی از لطف نیست. در بخشهایی از کتاب فضای جامعه ایران در حدود نیم قرن پیش تصویر شده و ع...
ادامه مطلب
پرده اول: تا وارد شدم کلی تحویلم گرفت. به خدمتکارش گفت چای بیاورد. پولها را که گذاشتم روی میز به وضوح چشمهایش برق زد! حریصانه دست برد طرف دسته اسکناسها و شروع به شمردن کرد.حالم بد شد از دیدن حرص و ولعش. پول شمردنش که تمام شد انگشتهای گوشتالودش را با خیسی لبهایش تر کرد و شروع به نوشتن قبض کرد. گفتم نیازی به قبض نیست. گفت نه بدون قبض نمی شود. قبض را با حوصله نوشت و داد دستم. کار دیگری که نداشت روزها. همین نشستن و پول گرفتن آخر زحمتی بود که در دار دنیا می کشید! پرده دوم: مستاصل بودم و نگران. هر چه ...
ادامه مطلب
مست و مدهوش، مى رود آرامزندگى در مدارِ سختى هاستاسبِ غمگينِ سرنوشتِ شمارو سفيدِ سياهْ بختى هاست محسن اميرى مقدم...
ادامه مطلب
امشب یک جلسه بسیار جدی داشتیم با بحثهای جدی، اما درست وسط جلسه جایی که قرار بود نقطه عطف جلسه باشد، اتفاقی افتاد که هنوز...! یکی از همکارانم که بسیار اهل شوخی کردن هستند به شوخی صندلی را که یکی دیگر از همکاران قرار بود روی آن بنشیند عقب کشید و بنده خدا پخش زمین شد! تصور کنید در یک جمع هفتاد هشتاد نفره صدای زمین افتادن یک خانم و سرهایی که همه به سمت صدا برگشت! و حال آن خانم بیچاره!! شوخی کردن هم هنر خاص خودش را دارد که همه بلد نیستند!...
ادامه مطلب
دلم میخواهد امشب یک کتاب دیگر معرفی کنم. معرفی که نه، همه میشناسیمش انشاءالله! اما آنقدر فضایی که در آن نفس میکشیم پر است از بعضی حرفها و موعظههای بیاثر که شگفتانگیزترین چیزها عادی و تکراری جلوه میکنند. اسم کتاب امشبم صحیفه سجادیه است که حتماً شنیدهاید. نمیخواهم کتاب دعا معرفی کنم! نه اینجا مجلس دعا و روضه است و نه من واعظ و منبریام! اما صحیفه سجادیه به نظرم کتابی برای معاشقه است. خودم با خواندن ترجمه فارسیاش بیشتر مأنوس هستم. گاهی که دوست دارم با خدا خودمانی حرف بزنم سراغش میروم. صحیفه سجادیه، ...
ادامه مطلب
آهای بارون پاییزی کی میگه تو غم انگیزی؟! تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می ریزی پ.ن: از اینستاگرام یک دوست xa0...
ادامه مطلب
ای نورتر از نورتر از نورتر از نور ای ماهتر از ماهتر از ماهتر از ماه تو امر کنی خاک در درگهت هستم ای شاهتر از شاهتر از شاهتر از شاه باید به تو زنجیر کنم بند دلم را... جانی و جهانی و چنینی و چنانی... xa0...
ادامه مطلب
وه چه زيبا بود؛ اگر پاييز بودموحشي و پرشور و رنگ آميز بودم... فروغxa0...
ادامه مطلب
همه شب به خیال تو می رفت و می دیدم که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد xa0 هوشنگ ابتهاج...
ادامه مطلب
چند ماهی است با منصوره معتمدی آشنا شدهام. عکاس ایرانی که یکی دو سالی است با یک عکاس بوسنیایی ازدواج کرده و اکنون ساکن بوسنی است. چند ماه قبل بود که مصاحبهاش را با یکی از سایتها خواندم و مدتی است در اینستاگرام فالوورش هستم. از شباهتهای سنی و اعتقادی و روحیات و حتی محله زندگی مشترکی که هر دو کودکیمان را در آن گذراندهایم که بگذریم، منصوره صفحه زیبا و بسیار سرزندهای در اینستاگرام دارد. پستهای اینستاگرامی او علاوه بر این که معمولاً گزارش سفرها و سوژههای مختلفی است که هر از گاه با آن روبرو میشود پر اس...
ادامه مطلب
وقتی حرف از مقاله و پایان نامه و این چیزها میشود ناخودآگاه به یاد مصائبی که برای نوشتن پایاننامهام و دفاع از آن کشیدم میافتم. تصور کنید موضوعی را انتخاب کرده باشید که در ایران هیچ کس روی آن کار نکرده و هیچ منبع فارسی جز چند ترجمه دست و پا شکسته در آن زمینه وجود نداشته باشد. بعد استادی داشته باشید به غایت تنبل که هیچ کمکی از دستش برایتان بر نیاد! همه اینها به کنار با تمام مشکلات از این طرف و آن طرف منبع جمع کنید و بکوشید و سر و ته قضیه را جمع کنید و برسید به روز دفاع. با کلی استرس و تنش که از چند...
ادامه مطلب
هم بسوزي هم بسازي هم بتابي در جهان آفتابي؟ ماهتابي؟ آتشي؟ مومي؟ بگو... xa0 مولانا...
ادامه مطلب
وقتی تو تشنه ای دلم نمیاد آب بخورم......
ادامه مطلب