
دوستی اینطور کامنت گذاشتهاند و البته نمیدانم چرا کامنت خصوصی فرستادهاند! «دودش به چشم همه رفته و البته آتش جای دیگریست. جامعه ی ما از حداقل سلامت روان هم برخوردار نیست...ریاکارترین و بیمنطق ترین مردم جهانیم. انتظار خیلی بالاییه که از چنین جامعه ای انتظار داشته باشیم که به زنها توهین نکنن. هر کس ا...
ادامه مطلب
دلم برای خانه قدیمیام تنگ شده بود. امروز که به فایل ضبط شده کلاس داستان نویسی هفته قبل گوش می کردم، بعد از چند ماه دلم هوای این گوشه را کرد. قرار است تا یکشنبه یک خاطره بنویسیم و ببریم، حالا شاد باشد یا غمگین فرقی نمیکند، قرار است فقط خاطره باشد!xa0 بعد از چند ماه تنبلی میخواهم دوباره شروع کنم. به امید خدا! نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:1 توسط سایه| |...
ادامه مطلب
هر روز از زير ايوان خانهxadام ميxadگذشت. خانة بزرگي داشتم كنار خانهxadهاي بتxadپرستان مكه. اغلب از ايوان طبقة بالا به تماشاي رهگذران ميxadنشستم. نميxadدانم چند قرن قبل اجدادم به اين سرزمين خشك و بي آب و علف آمدند. از وقتي خودم را شناختم همه همكيشانم منتظر آمدن پيامبر موعود بوديم. اصلاً به همين خاطر به اين گوشة خشك و سوزان پناه آورده بوديم. هيچ شكي در راستي آنچه كتابxadهاي مقدسمان بشارت ميxadدادند نداشتیم. حالا یک مرد عرب از ميان اين سنگ و چوبxadپرستان ادعاي پيامبري ميxadكرد. چه كسي باور ميxadكند...
ادامه مطلب
خانم خریدار را دو سه بار بیشتر ندیده بودم. بار آخر نشسته بودیم کنار هم در انتظار رتق و فتق کارهای دفترخانه. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز کارمان را راه نیانداخته بودند. موبایلم را از کیفم درآوردم و مشغول چک کردن تلگرام شدم . بعد آمدم اینجا و یکی دو تا وبلاگ دیگر و خلاصه مشغول خواندن بودم که خانم خریدار با دلسوزی گفت: خیلی ریزه ها چشات اذیت میشه! مانده بودم از دلسوزیش تشکر کنم یا اعتراض کنم که سر تو توی گوشی من چه کار می کند؟! یاد بیلبوردهای نصب شده در مترو افتادم که به مردم آموزش می دهد در مکانهای ...
ادامه مطلب
گاهی دوست داری کاری رو بکنی، دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری ساعتها بنشینی و زل بزنی. دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری تا سپیده صبح بیدار بنشینی، دلت میگه بکن، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری چنگ بندازی و دلت رو بگیری و بزنی به دریا، اما عقلت میگه نه! گاهی دوست داری قید دل و عقلت رو بزنی، اما... قرار بود قربانی کنیم برایش، هر کسی یه قربانی داره... و من دوست دارم دلم رو قربانی کنم برای خدا، برای عقل محض، برای عشق محض... خدایا! تقبل هذا القلیل......
ادامه مطلب
با مـــن قدم بزن، تنهاتــــر از همهاِی مصرعِ سکوت، در شعرِ همهمهعلیرضا آذر xa0...
ادامه مطلب
از وقتی میآمد سر کلاس تا دو سه ساعت دیگر که از ریاضیات جدید و مثلثات و جبرxa0دل بکنیم، مدام سیگار میکشید. اصلاً سیگار را با سیگار روشن میکرد. آن موقع فکر کنم چهل و چند ساله بود. با آن موهای جوگندمی و قد بلند و روحیه شوخ طبعش بیشتر به هنرپیشهها شبیه بود تا معلم ریاضی چهار تا بچه دبیرستانی. برای ما بچه دبیرستانیهای فضول و سرخوش جالب بود که گذشته از اینها هیچ شباهتی به مامان نادیا نداشت. نه، ظاهرشان به هم میآمد و نه رفتار و روحیاتشان. دقیقاً در دو قطب مخالف بود، نمیدانم حتماً یک روز مثل هم بودند که...
ادامه مطلب
هزار سال کند عمر، باز ناکام استکسی که رخصت رفتن به کربلا نگرفت...
ادامه مطلب
هیچ کس به اندازه من تو را درک نکرده است. هیچ کس مثل من تو را لمس نکرده است. هیچ کس مثل من تو را ندیده است. هیچ کس مثل من صدای تو را هر روز بیخ گوشش نشنیده است. هیچ کس مثل من با تو گلاویز نشده است. به هیچ کس مثل من نگفتهاند باید سالها با تو سر و کله بزنم و این سخت است! میدانم ادعای بزرگی است که هیچ کس... هیچ کس... شاید کسان دیگری هم باشند که مثل من تو را درک و لمس کرده باشند، اما... هنوز صدایت در گوشم زنگ میزند که: «برو ولی بالاخره یه روز میگیرمت!» پ.ن: به یاد یک کابوس قدیمی از ملاقات من و ابلیس!...
ادامه مطلب
دلم برای صدای شرشرت تنگ شده بود وقتی هر قطره ات به دست فرشته ای از آسمون رو سر ما می ریزه. دلم تنگ صدای غرش آسمون بود وقتی تمام دلگرفتگی های این آسمان دودگرفته رو با خودش می شوره و پایین می ریزه. دلم برای باران تنگ شده بود.....
ادامه مطلب
آهای بارون پاییزی کی میگه تو غم انگیزی؟! تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می ریزی پ.ن: از اینستاگرام یک دوست xa0...
ادامه مطلب
آااااااااااه.......
ادامه مطلب
وقتی حرف از مقاله و پایان نامه و این چیزها میشود ناخودآگاه به یاد مصائبی که برای نوشتن پایاننامهام و دفاع از آن کشیدم میافتم. تصور کنید موضوعی را انتخاب کرده باشید که در ایران هیچ کس روی آن کار نکرده و هیچ منبع فارسی جز چند ترجمه دست و پا شکسته در آن زمینه وجود نداشته باشد. بعد استادی داشته باشید به غایت تنبل که هیچ کمکی از دستش برایتان بر نیاد! همه اینها به کنار با تمام مشکلات از این طرف و آن طرف منبع جمع کنید و بکوشید و سر و ته قضیه را جمع کنید و برسید به روز دفاع. با کلی استرس و تنش که از چند...
ادامه مطلب
این روزها که به سراغ وبلاگم میآیم احساس متفاوتی دارم.xa0...
ادامه مطلب
امشب شب عاشوراست و فکر میکنم اولین باری است که در چنین شبی در ورزشگاه آزادی مسابقه فوتبال برگزار می شود. چند هفته ای است که حرف و حدیث هایی علیه یا له برگزاری بازی رد و بدل می شود اما در بین تمام اینها یک چیز توجهم را بیشتر از همه به خودش جلب کرده است؛ صحبتهای یکی از بازیکنان کره ای درباره ایران و ایرانیها. برداشتی که او از حضورش در ایران داشته تلخ و برای هر کشوری ناگوار است اما دور از واقعیت نیست. ما مردم مهربانی نیستیم نه با همدیگر و نه با بیگانگان و این یک واقعیت است. کافی است پشت چراغ قرمزی ...
ادامه مطلب
xa0 میشه مثل آب صاف و زلال بود؛ میشه مثل باد زود گذاشت و رفت؛ میشه مثل خاک ساده و بیتکلف بود؛ میشه مثل خورشید مهربون و گرم بود؛ . . کاش ما آدمها هم مثل آب و باد و خاک و خورشید صاف و زلال و گرم و مهربان و بیتکلف بودیم. کاش ساده از کنار هم رد میشدیم. پیچیدهتر از ما مخلوقی نیست. حیف......
ادامه مطلب
یکسال از رفتنش گذشته است. یک سالی که خیلی زود گذشت. آن شب که درست ساعت 12 از خواب بیدار شدم و آن خبر شوم را شنیدم یک سال و اندی قبل بود. خبر باورنکردنی بود.xa0 ما همه آینده دیگری را برایش تصور میکردیم. آنقدر آرام و بی سر و صدا بودی که حتی رفتنت را هم درک نکردیم. انگار هنوز هم آنجا روی مبل روبروی در نشستهای و آرام و بی سر و صدا تلوزیون تماشا میکنی. انگار هنوز هم آرام و بی سر و صدا رفتهای مسجد و برگشتهای و حالا داری نهار و شام میخوری. تو بدون هیچ ادعایی قهرمان زندگی من بودی. قهرمان زندگی من بودی و...
ادامه مطلب
استرس چیز خوبی نیست. البته یک مقدارش لازم است اما وقتی دائمی میشود دیگر تمام تنظیمات زندگی آدم را به هم میریزد. این دو سه هفته بیشتر از هر وقت دیگری استرس داشتهام. تنشی که انگار تمامی ندارد. کاش بزرگ میشدم.. کاش...
ادامه مطلب
رانندگی در تهران برایم بسیار انرژیبر و خسته کننده است، به خصوص بعدازظهرها که از موسسه بیرون میزنم و سر تا ته یک خیابان را باید دست کم یک ربع بیست دقیقه معطل شوم و گرما بخورم تا تازه برسم به سر خیابان اصلی.xa0 رانندگی تجربه جدیدی است که هم اعتماد بنفسم را بیشتر کرده و هم در عین حال استرس و تنش و مسایل جدیدی را با خودش به ارمغان آورده است. هر روز نکته جدیدی یاد میگیرم و برای من که همیشه از درگیری با آدمها وحشت داشتهام گاهی آزاردهنده است. هرچند فکر میکنم به نسبت آنچه که انتظار داشتم بهتر عمل کردهام...
ادامه مطلب
گفت: سلام! منم باز دوباره! گفتم: تو؟! بعد از پونزده سال اومدی بگی چی؟ گفت: رفته بودم فلانجا. مگه خبر نداری؟ گفتم: چرا! کلاغه برام خبر آورده بود، همون پونزده سال پیش. گفت: کلی برات حرف دارما.. گفتم: تمومشو میدونم. کلاغه قبل اومدنت برام خبر آورده بود. گفت: چه کلاغ خوشخبری! حالا کی هست این کلاغه؟ گفتم: برو جلوی آینه یه نگاه بندازی میبینیش! گفت: یعنی چی؟ من برات خبر آوردم؟ گفتم: آره شبا که سرتو میذاشتی با خیال راحت میخوابیدی کلاغ درونت رها میشد میومد سراغم میگفت کجایی چی کار میکنی. چشماش مثل اون سال...
ادامه مطلب